انتخابات|| صفحه‌ی اصلی ||تمرین زندگی

بايگانی به‌دنبال بهانه‌های كوچك رنگي اميد

October 8, 2009::پنجشنبه ۱۶ مهر ۸۸

هرمس-رويا-آيدا-فروغ

نوشته هرمس که بهش لینک داده‌ام یک‌جور خوبی توی ذهنم رسوب کرده.. مثل یک کتاب خوب که گاهی گیرم می‌آید و می‌خوانم.. یک‌وقتهایی، آیدا هم نوشته‌هایی از این دست دارد.. بلد است برایت رویا را بنویسد.. و بعد تو رویا را می‌بینی و لمسش می‌کنی.. مثل عکسهایی که آدمها از اتفاقات رویایی می‌گیرند.. یا از اشیاء رویایی.. یا .. فرقی نمی‌کند.. به‌تصویر کشیدن رویاهای قشنگ، توانمندی می‌خواهد.. من که خیلی امتحان کردم و شاید یک بار از هر صد بار توانسته باشم چیزی را آن طور که توی فکرم می‌درخشد، با همان طراوت و زیبایی نوشته باشم.. فکر می‌کنم باید درحال زندگی‌کردن آن رویا باشی.. یا مصمم باشی که زندگی‌اش کنی تا همه جزئیات را ببینی..
یک‌وقتی آیدا از قول یوسا نوشت: انسان به ادبيات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد.
خوب .. من دقیقن همینم.. کتابی که می‌خوانم، فیلمی که می‌بینم یا عکسی که تماشا می‌کنم باید تجسم یک رویای زیبا باشد.. یک رویای رنگی.. الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که احتمالن به‌همین دلیل قدرت دنبال کردن هیچ هنر غمگینی را ندارم.. از یک زمانی به‌بعد این اتفاق برایم‌افتاد.. کی؟ نمی‌دانم.. ولی یک‌چیزی درونم هست که با دیدن رویای رنگی پر می‌شود.. وبعد آن رویا را گوشه‌ای قایم می‌کنم تا یک‌وقتی زندگی‌اش کنم..
این نوشته هرمس را خیلی دوست داشتم. این زن را. نمی‌دانم چرا؟ ولی گاهی او را زندگی می‌کنم. در خلوت با خودم.

June 1, 2009::دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۸

no cash

دوست دارم بنویسم .. اما این صفحه تحت تعمیر حالم را می‌گیرد! از آن بدتر اینکه به‌خاطر پارس‌آن‌لاین مزخرف، همه‌چیز را بسیار قروقاطی‌تر از آنچه شما می‌بینید، می‌بینم.. چون به‌هيچ طريقي صفحه‌به روز نمي‌شود.
نمی‌دانم می‌شود از داتک یا شاتل خط بگیرم و مودم را عوض نکنم؟ و آیا با وجوداینکه مرکز باهنر جای خالی برای ای‌دی‌اس‌ال ندارد، می‌توانم همین شرایط موجود را به یکی از این دو تا منتقل کنم؟

...

به‌قول آیدا در مستی ملویی به‌سر می‌برم. :)

...

گودر و ایمیل‌ و فیس‌بوک و وبلاگ‌خراب، دست‌به‌دست هم داده‌اند تا مرا از بابت گردن خلاص کنند! عجب دردی دارد لعنتی..

May 27, 2009::چهارشنبه ۶ خرداد ۸۸

قلم موی مرا مگیر.

می دانی .. زندگی در شک و راز زیباتر است ..
وقتی که شک داری، دنیا دست توست...چون رویا و خیال مال توست با دامنه‌ای نامحدود ..
وقتی یقین داشته باشی، دنیا دست واقعیت است. واقعیت به همان عریانی که می‌بخشد، از تو بازمی‌ستاند.. بی‌آنکه توان انتخاب بهت بدهد.

تقصیر مکن.


صد ملک دل به نیم نطر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند ..

دوباره در دلم زنده شد که برای زندگی کردن، برای زنده ماندن، گاه شنیدن یک تک جمله دلیل می شود ..

May 23, 2009::شنبه ۲ خرداد ۸۸

مردي به‌رنگ سورمه اي

امروز بعد از سه سال و اندی که ساکن این خانه‌ام، تصمیم گرفتم توری نصب کنم. آقای نصاب آدم بداخلاقی بود. اولین بار که برای اندازه گیری آمده بود، از قیافه‌اش خوشم نیامد. به‌همین راحتی. و بهانه گرفتم که گران است. یک هفته بعد رضایت دادم با ده هزارتومان تخفیف بیاید..
امشب باز دیدم از قیافه‌اش به‌شدت ناراحت می‌شوم. یک آلرژی نابه‌هنگام.
توری‌ها را آورد.. همان قدم اول، پنجره را که باز کرد، با شدت لیندای خوشگلم را از کتار پنجره با فشار هل داد تا از سرراهش دور شود.. من با دهان باز نگاهش می‌کردم. پایه گلدان یک کوزه است. سرانجام وقتی لیندا و کوزه درحال پرت شدن روی میز شیشه‌ای عزیزم بودند، با ناله گفتم : وای گلم.. نصاب گفت: این مگر پایه نیست؟
منظورش چه بود؟
پنجره را سوراخ‌های متعدد کرد ..کف هال سرشار از براده فلز شده‌بود.. حتی یک دستمال کوچک هم نخواست تا زیر مته نگه دارد..
رفت سراغ در بالکن اتاق‌خواب. من کنار اتاق ایستاده بودم چون دلم گواهی می‌داد یک خرابی به‌بار خواهدآمد. قاب را کف اتاق خواب با هم فضاحت پنجره سوراخ سوراخ کرد و براده‌ها و پیچ و میخ بود که عین زباله پرت می‌کرد کف اتاق خواب..
آمدم بیرون..
یک‌هو صدای جرینگ جرینگ پیچید.. محل ندادم. و دقیقه ای بعد خودش گفت :حباب بالکن را شکستم..
ابزار دیوار را هم با سنگ فرز له کرده بود.. عصبانیت بی‌فایده بود..
گفتم: بی‌زحمت حباب نیمه‌شکسته را از دیوار جدا کنید. جواب داد: لازم نیست..چیزی روی دیوار نمانده! وقتی نگاه کردم، انگار کسی با پتک به‌جان حباب بدبخت افتاده بود..له بود.. بیچاره.:(.
دم رفتنش یک لیوان آب طالبی بهش دادم.. به‌نظرم از سکوت من و آب طالبی سوء‌هاضمه گرفته باشد. الهی.

همه اینها را گفتم تا گفته باشم که از این هفته یک خانم محبوبه‌شب به‌خانواده من اضافه‌می‌شود..محل سکونتش بالکن خواهد‌بود.. با این قول که من تا صبح با عطرش زندگی کنم.
جای حباب شکسته هم یک فانوس رنگی آویزان می‌کنم..
بلاخره کسی باید پیدا می‌شد تا انگیزه لازم برای هم‌خانه‌شدن با محبوبه‌شب و این فانوس را به‌دلم ببخشد.

July 15, 2005::جمعه ۲۴ تیر ۸۴

افت نوازش خون

با برادرم فیلم ماهی ها را دیدم. خود خود زندگی بود. خستگی یک هفته را رها کردم و بسیار آرامم کرد. بعد هم پیتزا پنتری ویلا عجب چسبید. پیتزای سالامی توصیه می شود!

این فیلم ماهی ها حسابی مرا به صرافت عاشقی انداخت! واقعا وقتی آدم عاشق است، چقدر خوشبخت تر می شود:)

Powered by
Movable Type 3.34