خانه و خانواده
اولین بار است که طی بیستدو سال عیدی که مرتب بهمشهد آمدهام -بهجز یک بار که تهران بودیم- حوصلهام بهشدت از مشهدماندن سررفته. برای برگشت دو بلیط داشتم ولی رویم نشد با بلیط تاریخ ششم برگردم تهران. مادرم و پدرم حتی توی خواب هم نمیبینند که همچین کاری را بکنم. ولی بیحوصلهام. عید دیدنی را دوست دارم. فامیل را هم. ولی امسال انگار یکمرتبه همهچیز درونم بههم ریخته. چندجایی رفتم ولی دیگر نمیروم. اینترنت دایالآپ هم حالم را بهم میزند. عجب چیز مزخرفیست. از طرفی با این سرعت بد اینترنت، مادرم حتی پندقیقه حوصلهاش نمیکشد من برای خودم باشم. البته که شوخیست. امروز برای اولین بار چهل دقیقه تحمل کرد. خوشبختانه خط تلفن مامانم از این جداست.
همهاش میخورم و میخوابم. دوتاخاصیتی که دوستشان ندارم. کار خانه هم میکنم. کارهای خانه مشهد، تمامی ندارند..برنامههای شخصی ام بهم ریخته.. سالی سیصد و شصت و پنج روز برنامه شخصی دارم وحالا یک هفته تاب نمیآورم. دنیاییست ها. تا یک هفته قبل آرزو داشتم کنار اینها باشم و با فندق و پسته و گلیاس و بقیه و امروز دوست دارم روی مبل خانه خودم لم بدهم و دنباله فیلم جولی و جولیا را ببینم.
امسال همچنین اولین سالیست که آمدهام مشهد و هوس مشهد زندگیکردن ندارم. تهران بعد از بیست دو سال، تازه دارد شهرم میشود.. با اینکه هیچی در آن ندارم.
واییییییییییییییی... امام زمان. این بار چهارم است که مامانم آمد توی اتاق. دوبار آب میوه آورد. یک بار سوال کرد فردا نهار چی بخوریم. حالا هم آمده یک حرفهایی میزند.. بروم .. دلشان میخواهد کنارشان بنشینم..مادرم برای بار پنجم هم آمدددددددددددددددددددد.
