فردا مسافرم. میروم هند. :) هنوز بلیط و ویزا را ندادهاند. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداشب باز آپدیت کردم.
کوهی از کارهای نیمهکاره دارم. چمدانی نبسته.. شرکتی بیپول و در حال شروع تولید..خودم نامرتب..با یک لیست بیست صفحهای از غذاهای خوشمزه هندی و چیزهایی که باید آنجا بخرم، با سفارش دو دوستی که در هند زندگی کردهاند. فکر کنم برای همه اینها باید یک سفر یکماهه میرفتم.
ایده هند را منصور نصیری بهسرم انداخت. که یکوقتی نوشتهبود هند کشور رنگهاست.
میان این هیر و ویر ذهنیام، یک آرامشی هست..با یکی از آن لبخندهای بهقول آیدا جولیا رابرترزوار !!
یک راز دارم. یک راز برای خودم که فکر کردن بهش هی دچار آن لبخند میکندم.
و باز در میان این هیر و ویر نوشتههای آیدا را میخوانم و فکر میکنم هی..چقدر شبیه محتویات مغز من مینویسد. آدمهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند.. و آن آرامش دلپذیر این دانستن در عین سختیی که بهزندگیات میدهد ...
یادداشتهای شخصی یک سرباز سلینجر تمام شد. با آن ترجمه افتضاح.
اماااااااا.. سلینجر را نمیتوان به آسانی گند زد.. آن داستان شاهکار آخرین روز از آخرین مرخصی به تحمل همه این زحمت آقای مترجم میارزید..خود سلینجر بود میان خطوط..
ها.. راستی.. هولدن ناطوردشت را یادتان هست؟ در این داستان که قبل از ناطوردشت نوشتهشده، وارد زندگی سلینجر میشود..
چقدر خوشحالم که سلینجر زندهاست و همچنین کوندرا و مارکز و ساراماگو.. بودنشان بهآدم امید میدهد.. که بلاخره یکروزی چیزی خواهندنوشت ..
زندگیام دوستداشتنیست..این را جدی میگویم. چند وقت قبل که نوشته بودم عشق را بهگوشهای از ذهنم خواهمبرد .. یادتان هست؟
آن شب فکر میکردم چقدر چیزها توی ذهنم هست که مختص منند.. و فکر میکنم شاید فقط آدمهای کمی در دنیا باشند که بهاینها میاندیشند.. و اینکه حتما لازم نیست دنبال عشق بگردم برای تکمیل زندگی .. زندگی من بهخودی خود بسیار بزرگتر و پر بارتر از نود درصد آدمهاییست که میشناسم..
اینها تعریف از خود است؟ خوب باشد.. برایشان زحمت کشیدهام..برای رسیدن بهتکتک افکاری که امروز دارم.. پوست انداختهام با دردی فراوان . لیاقت امروز را دارم..
آن شب به آن جای خالی پازلم فکر کردم.
فکر کردم حتی قادرم قلممویی بردارم و خودم نقاشیاش کنم..یا آن را بسازم..
دیگر توقع ندارم حتما مدل پیشساخته اش پیدا شود..
زندگی من اصلا خالی نیست. شاید وجود همدم شبانهروزی در آن کم باشد.. اما آن لبخند جولیارابرترزی...
هرچیزی که مرا وادار به آن لبخند کند، طعم صد همدم میدهد..
البته توقع نداشتهباشید که گاهی بهسرم نزند..حتما خواهدزد..
بهقول آن پست آیدا هر آدمی گاهی خر میشود. کاملا درست است.
تازه من قبول دارم که نسبت بهآن ده درصد باقیمانده بسیار خرم. پس بهخودم حق میدهم دربرابر آن نود درصد گاهی خریت را تجربه کنم.
خانواده، کار ، تحصیل، سفر، موسیقی، عشق و اشک و خنده..همه اینها در زندگیام پررنگند. و حالا که بهتکتکشان فکر میکنم ، میبینم برای همین است که زندگی را زندگی میکنم..
حتی عشق هم هست.
قادرم با تمام سلولهای وجودم عشقورزی کنم..
با یک همدم؟
نه..
تنها شرط لازم برای عاشقی وجود همدم و همخانه نیست.فقط همان گنجشک شرکت برایم کافیست. تا مرا وادار کند بهچشمانش بخندم و بگویم خیلی خیلی دوستت دارم.
یا معلم موسیقیام..
بارها دلم خواسته بغلش کنم. میخواستم ازش خواهش کنم خیلی مراقب خودش باشد تا پیرتر از این نشود. میخواستم بگویم برای مردن حیف است..او باید تا من زندهام، زندگی کند.
اینها خود عشقند..
کی جرات دارد بگوید یک وجود غیر عاشق، قادر است عشقورزی کند؟
عشق بهنظرم یکجور خاصی میآید..
نمیتوانم بگویم..
فقط فکر میکنم آدمهای عشق برای عاشقبودن نیاز بهوسیله ندارند..
یکچیزی در این مایهها..
امشب ویر نوشتن گرفتهام..
میخواهم در افکارم شریکتان کنم..
میخواهم بگویم لطفا برای زندگی فکر کنید..فکر کنید.. فکر کنید.. خودتان را بفهمید..پیرامونتان را بفهمید..و بعد از درک عمق اینهمه لذت ببرید..
بزرگترین لذت دنیا وقتی عایدتان میشود که وجودتان مستقل از هر چیز و هرکسی زندگی کند.. آفریننده باشید تا مصرفکننده.. دیوار باشید بهجای پیچک..
این نیست که دلم نخواهد کسی در زندگیام باشد تا مثل هر انسانی با بودنش کیف کنم..چرا.. اتفاقا این دلخواستن در من بسیار قویتر از آنست که شما میدانید.. بسیاری از اوقات دلم میخواهد کسی باشد بسیار قوی..حمایتگر..شجاع و قابل اعتماد .. تا با تمام وجود یله بدهم..
اما این تمام زندگیام نیست..لااقل در این لحظه نیست..امشب نیست..
دوستدارم بهجای همنشینی با صدنفر با یکنفر دوست باشم و آن یکنفر قادرباشد طعم زندگی را برایم معنا کند..برای خودش..نوعی دیگر باشد..مثل همه نباشد..
یک ترانه مخصوص خودش داشته باشد..یک ترانهای که تابه حال نشنیده باشم..
میدانید؟
دلم بودن با آدمهایی را میخواهد که از مرحله الفبا گذشته باشند..هی با دانستن آن سی و دو حرف پز ندهند.. بفهمند که ندانستن الفبا یعنی برو بمیر..تو را چه بهزندگی؟ و بعد بهمن بگویند بیا انشا بنویسیم.. بیا شطرنج بازی کنیم.. بیا نقاشی کنیم..بیا ...بیا ما که این سی و دو حرف را میشناسیم و بلدیم، با اینها یک ترانه بسازیم..یک ترانه مخصوص بودن خودمان.. یکترانه که هیچکس تابهحال نشنیده باشد..
یکترانه که وقتی نبودیم، زمزمهاش کنند.. و یک طعم گس.. یکعطر شاهکار .. یک چیزی ماورای همهچیزها را تداعی کند..
اوه ..خدایا ...
دلم بودن با کسانی را میخواهد که بتوانند با یک شعر گریهکنند..با یک خط کتاب دیوانه شوند.. با یک گل بازی کنند.. با یک لیوان شیر مست شوند.. با یک آواز فریاد بزنند..
نگویید نیست.. نگرد..
من میدانم که هست..مطمئنم که هست..
خودم دیدهام. لااقل پنجنفر را دنیا میشناسم که بلدند یکترانه خاص بسازند.
دلم میخواهد خودم جزو اینها باشم.. متفاوت با جریان یکنواخت بودن..
دوست ندارم فقط باشم.. دلم میخواهد حس شوم.. دلم میخواهد بودنم طعم داشتهباشد.. و نبودنم ، جای خالیام را نمایان کند..
دلم میخواهد طوری زندگی کنم که هر روز خدا خواست مرا ببرد، بگویم حاضرم آقای خدا.. چون تا این لحظه بهترین زندگی را کردهام.. و بهش بگویم اگر باز بهم فرصت بدهد، بازهم برای ادامه بهترین زندگی طرح و نقشه و ایده دارم..
دلم میخواهد یک قصه باشم.
همین درست است..
این همه را نوشتم و همین لحظه یادم آمد دلم می خواهد قصه باشم.................
........
حالا هم حیفم میآید وبروم بیآنکه این تکه سلینجر را باهم بخوانیم:
بیب خطاب بههیچکس در اتاقش آرام گفت:"
متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچکس یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو باقی نمی مونه. یه دفعه دخترای کوچولو روژلب میزنن، یه دفه پسرای کوچیک صورتشونو تیغ میزنن و سیگار میکشن. برای همین بچهبودن، خیلی کوتاه. امروز تو دهسالته، برای دیدنم توی برف میدوی. آماده ای، کاملا آماده ایکه با من تا پایین خیابون اسپرینگ سورتمهسواری کنی. فردا تو بیستسالهای و با چند نفر توی اتاق نشیمن نشستی و منتظری ببرنت بیرون.یهدفعه مجبور میشی به باربر انعام بدی، بهخاطر لباسای گرون نگران میشی، دخترا رو موقع نهار میبینی، با خودت فکر میکنی چرا نمیتونی یکنفر رو که دقیقا مال خودت ببینی.
همه اینها اتفاق میافته. اما نظر من، متی- اگه نظری داشته باشم، متی- اینه که:
یهجورایی سعی کن که بهبهترین شکلی که میتونی زندگی کنی. چیزی بهمردم بگو که فکر کنن بهترین حرف دنیاس. اگه توی کالج با یه دختر احمق هم اتاق شدی، سعی کن کاری کنی که حماقتش کم بشه. اگر بیرون یه سالن تئاتر وایستادی و یه پیردختر اومد تا بهت آدامس بفروشه، اگه چیزی همراهته بهش بده. این راهشه عزیزم. میتونم خیلی چیزا بهت بگم، مت، اما من مطمئن نیستم که درست میگم یا نه. تو یه دختر کوچولویی، اما درکم میکنی. وقتی بزرگ شدی خیلی باهوش میشی اما اگه نتونستی باهوش و یهدختر معرکه بشی، اون وقت اصلا دلم نمیخواد ببینم که بزرگ شدی. دختر معرکهای شو، مت
"
بخشي از داستان : آخرين روز آخرين مرخصي از كتاب يادداشتهاي شخصي يك سرباز نوشته سلينجر- صفحه 122
پينوشت: بيب برادر متي است كه قرار است فردا بهجنگ اعزام شود.