اين نيز بگذرد...ولي دوستتان دارم ها !
دیگر علاقه زیادی برای نوشتن در اینجا ندارم. این حس از وقتی ایجاد شد که فیلتر شدم وگرنه نوشتن یکی از ملزومات زندگی من است.
نمی فهمم و هیچ هم دلم نمیخواهد بفهمم چرا یکی ازدامینهای فروغ فیلتر شده. شاید بهخاطر خود اسم فروغ باشد. امروز یکجایی خواندم که اسم فروغ را از یک کتاب رفرنس شاعران ایران حذف کردهاند.
دلیلی هم برای نوشتن در یکجای فیلترشده نیست. امنیت ندارد. آن هم توی دوره-زمانهای که اول فیلانت میکنند بعد میشمرند. اصلن حس و حوصله دستمالبستن بهسری را ندارم که درد نمیکند. هزارتا وظیفه دیگر هست برای زندگی کردن که وبلاگ جزو هیچکدامشان آدم حساب نمیشود.
یکجای دیگر دارم مینویسم. پرایوت و برای دل خودم. برای اینکه نوشتن جزیی از من است. آن جا آزادانه با خودم حرف میزنم درست مثل توی ماشینم که شیشهها همیشه بستهاند و همه رانندگان مجاور را فحش میدهم. آرامشش بیشتر است. عواقبی هم ندارد. وقتی هم که بهخانه میرسم، هیچ دغدغهای بابت اینکه داد زدم و فحش دادم و کسی رنجید و نباید میرنجاندم و در شان من نبود فحش دادن، ندارم. هم فحش دادهام و هم آزار نرساندهام. تازه عذاب وجدان بهترین حالت است. چون کمترین عوارض داد زدن و فحش دادن توی خیابان، کتکخوردن است و چهار برابر وزن کلمات خودت فحش شنیدن.
حالا اینکه قیاس معالفارق بود. خوشبختانه در این سالهای وبلاگنویسی بهتعداد انگشتان یکدست نه فحش دادم و نه فحش شنیدم. خواستم بگویم کلا خوب است آدمهایی مثل من که جربزه ندارند، سرشان را توی بالش بکنند و داد بزنند.
اینها را هم که مینویسم جدی نگیرید. اصولن من را توی اینترنت جدی نگیرید چون هیچ چیز اینترنت مخصوصن وبلاگ برایم جدی نیست. یکوقتی هوس میکنم و درست کاری را میکنم برخلاف همه اعتقادات مجازیام. آدمم دیگر. یکوقت دیدید از فردا مسلسلوار نوشتم.اما حالا - در این لحظه-فکر میکنم نوشته های دوزاری من ارزش هیچ دستمالی برای بهسر بستن ندارند.
راستی: همسایه خلو چلم دارد اسبابکشی میکند.. همسایههای جدیدش را بگو با این تارزانی که از امشب باید تحملش کنند. :)

نظرها
سلام خانم فروغ، اولاً تولدتون مبارک. ثانیاً دلم برای نوشته های شما تنگ شده است. من تو فیس بوک به شما وصل نیستم. اگر اجازه بدهید دوست دارم به شما وصل شوم. آیا شما با نام فروغ بهاری در فیس بوک هستید؟
من بعد از مدتها وبلاگم را بروز کرده ام و درباره شاد بودن نوشته ام. دوست دارم شما هم آنرا بخوانید.
Posted by: فرانک | July 1, 2010 7:13 PM
تولدتون مبارك :)
Posted by: شوكين | June 30, 2010 3:04 PM
ما هم که اصن کلن تازه فهمیدیم و داریم تبریک میگیم. (اون پست بالایی نشد بکامنتم)
:ي رومون سیاه خب آخه
تولدت مبارک :*
Posted by: مکین | June 30, 2010 4:44 AM
اين نيز بگذرد ولي ....
Posted by: شوكين | June 24, 2010 10:22 AM
کجایی بابا ؟
Posted by: شین | June 22, 2010 2:02 PM
شنبه 4 عصر انقلاب
Posted by: شوكين | June 10, 2010 2:11 PM
از شما دعوت مي شود كه شماره بيست وششم اين نشريه را ببينيد.البته اگر دوست داشتيد.مي توانيد ما را لينك كنيد.براي ما مطلب بفرستيد و باز هم ما را بخوانيد.لبخند
Posted by: نشريه الكترونيكي سه پنج | May 23, 2010 5:17 PM
تقصیر خودم نیست. نمی تونم نیام اینجا.
اون برنامه کتاب خونی که بهت گفتم با دوستام داریم رو یادته؟
این دفه قرار شد برای دفه دیگه فیلم ببینیم. برنامه هم اواخر خرداد- اوایل تیر خونه ی ماست. گفتم بهت بگم که اگه خواستی بیای.
در ضمن، متوجه نشدی که این همه آدم دلشون برات تنگ میشه؟
Posted by: پانته آ | May 20, 2010 12:37 PM
ببخشيد! يادم رفت بنويسم :
اين قسمتي از مكالمه يك هموطن با دستگاه خود پرداز بود !!
:)
Posted by: شوكين | May 19, 2010 3:07 PM
Lotfan Montasher Nashavad...
man kheyli sar tuye balesht dad mizanamo migeryam.
Posted by: Y D | May 18, 2010 3:16 AM
حالا یعنی دیگه اصلا نمی خوای اینجا بنویسی؟ خب اشکالی داره. تقصیر خودمون بود اگه اهلی شدیم...
Posted by: سانی | May 17, 2010 9:37 PM
فروغ جان
دلتنگتم
کاش باز هم یم نوشتی یا می گفتی که کجا می نویسی
Posted by: خنکای شب | May 16, 2010 4:17 PM
سلام . خوبيد ؟
داريد يه 500 هزار تومن به من قرض بديد ؟ 10 روزه بر مي گردونم . جواب بديد
Posted by: شوكين | May 16, 2010 11:46 AM
سلام
من لینکتون کرده بودم تا فیلتر شدید
امروز هم اتفاقی دیدمتون
خواهشا همینجا بنویسید من سبکتونو دوست دارم
اگر هم به وبلاگم سری بزنید که خوشحال میشم
ممنون
Posted by: آیگین | May 3, 2010 3:07 PM
حق با شما است
گاهي خسته مي شوم خسته مي شوي اصلا جهان خسته مي شود
فكر مي كنم بايد در اتاقم را ببندم و بخوابم در ساعت اداري
Posted by: سبو | May 2, 2010 11:39 AM
سبوي گرامي.
نميدانم اينجا برميگردي يا نه، اما از نظراتت ممنونم، لطف و توجه تو را مي رساند كه خيلي ارزش دارد.
حقيقتش اينه من في ابداهه مينويسم، گاهي در همان اديتور وبلاگ مينويسم و پست ميكنم. در وبلاگ خيلي كم اهل ويرايش هستم، به نظرم اين توهين به خواننده نيست، چون من به نوشتن در وبلاگ بصورت حرفهاي نگاه نميكنم. خيلي از حرفها داستان ميخواهد چون نميتوان صريح نوشت. اينجور وقتها در عرض يكي دو دقيقه اصول كلي مطلب جاي خود را در يك داستان پيدا ميكند. اگر وبلاگ قديمم را پنج سال نوشتم نشانتان بدهم پر است از اين داستانكهاي نيمه واقعي. ملغمهاي از حقيقت و و اقعيت و خيال.
به هر حال ممنون. هر چند زندگي مجازي جزيي از واقعيت و عادت زندگي من شده است اما هر چيزي حدي دارد. هر مقدار كه وقت بگذاري همانقدر آلوده ميشوي. سالها زور زدم از اين اعتياد خلاص شوم. نميخواهم دوباره معتاد شوم. حتي اگر مدتي راهي به واقعيت نداشته باشم و در آن دوره تنها در دنياي مجاز وقت بگذرانم. باز هم ممنون.
Posted by: سينا جامي | April 29, 2010 12:09 AM
سلام فروغ..
من مدت ها قبل که تعداد وبلاگ نویسان اینهمه نبود و شما و چند نفر دیگه فقط مینوشتین تا چند سال وبلاگتونو دنبال میکردم
بعدش راستش دیگه گذاشتم کنار وبلاگ خونی حرفه ای رو
..الان که اومدم باز همون حال و هوا را حس کردم
راستس یک سوال ..فروغ جان یک وبلاگی هم بود بجز تو بنام کارپه دیم آیدا
ایا این آیدا که لینکشو گذاشتی همونه؟
اونم هنوز مینویسه؟ من نوشته های اونم اونوقتها خیلی دوست داشتم
....خوشحالم پیدات کردم بازم ..
فروغ:
بله همين خانم آيداست.
Posted by: ava | April 28, 2010 11:26 AM
حیف می شود که دیگر اینجا ننویسی چون منی که هیچوقت ندیدمت دنبلات می کردم ... از سویی هرکسی حق داشتن خلوت مجازی خود را دارد ........خود من سالها پیش که خواننده ای آشنا درآمد و مرا شناخت آن وب لاگ را رها کرده و خانه ای تازه برگزیدم.......جایی که "فکر می کنم" گمنامم و هرچه دل تنگم می خواهد می نویسم....بی هرچه ترس و واهمه از خوب یا بد بودن و ملاحظات دیگر......
Posted by: خنکای شب | April 27, 2010 4:55 PM
همیشه وقتی وبلاگ یک زن را می خوانی باید منتظر باشی که یه روز این حرفو بزنه:
"یکجای دیگر دارم مینویسم. پرایوت و برای دل خودم."
...
تقریباً همیشه همینطوره
Posted by: عندلیبان | April 27, 2010 12:35 PM
ببخشيد فروغ خانم
من يك نظر ديگه اي براتون گذاشته بودم و اين نظر براي آقا سينا بود
راستش من خيلي وقت هاست كه نوشته هاتونو مي خونم و با كتاب ونيچه گريست از طريق شما آشنا شدم
اما در مورد تصميمتون براي ننوشتن منم خيلي وقت بنا به دلايل زياد اين كار رو مي كنم و البته با دلايل ديگري شروع مي كنم به نوشتن البته آن دلايل و حس ها به سراغ شما هم خواهند اومد. همه اينها ويژگي دنياي مجازيه.
اما در مورد فيلتر شدن شايد بدونيد اولا اغلب فيلتر ها اتوماتيك و بر اساس كلمات استفاده شده در سايت يا وبلاگه مثلا اگر نام اعضاي خاص بدن بيش از سه چهار بار تكرار بشه اين شايت خودكار فيلتر ميشه.
دوم اينكه فيلتر و فيلتر شدن جزئي از دنياي ماست خصوصا در كشور هاي نظير ما بايد اين عضو جديد و ناخواسته را بپذيريم فيلتر شدن سايت دليل بر هيچ چيزي نيست.
Posted by: سبو | April 26, 2010 12:59 PM
فكر ميكردم اين اتفاقات كه مثلا يكباره بگويند من ديگر حوصله دستمال بستن ندارم رفتم خداحافظ.. فقط براي عالم واقعياته و تو عالم مجاز آدم امنيت بيشتري داره ...
:(
Posted by: شوكين | April 25, 2010 2:17 PM
راستی آقا سینا بهتره برای داستان هایت یک اسم انتخاب کنی که تا حدودی درون مایه داستانت را در دل آن گفته باشی
داستانت شروع دلچسبی ندارد ولی بسیار عالی به پایان می رسد. انتخاب پسر یتیم هم بسیار درست است چون کسی را ندارد که مانع رفتنش بشود و این در داستان بسیار منطقی است
اگر هدف داستان تقدس بخشیدن به فداکاری پاپکو است بهتر است خودش داوطلب رفتن شود نه اینکه مردم او را بفرستند
نکته آخر اینکه داستان نویس های بزرگ گاهی ده ها بار داستانشان را بازنویسی می کنند
Posted by: سبو | April 24, 2010 3:58 PM
اوا! قرار نبودا!
می فهمم چی میگی.
Posted by: پانته آ | April 24, 2010 3:19 PM
سلام فروغ خانم اتفاقی درباره فروغ نامی سرچ میکردم به وبلاگ شما برخوردم وبلاگ جالبی است. شاید البته بخاطر اسم فروغ که خیلی دوستش دارم اما باید بگویم در این مملکت اینقدر کار انجام نشذه هست که اگر کمر همت راببندی میتونی منشا تاثیر باشی اما اکثر ما تنبل و شعار زذه هستیم..... حرف زیاده ضمنا از صداقتت تو نوشتهات خوشم اومد
Posted by: یوسف | April 23, 2010 9:01 PM
فكر كنم يه كار واجب داري واون اينكه برنامه سفرما سه نفررا به كندوان براي ماه تيرجوركني.اين ازواجبات است.
تويي كه من ميشناسمت دوباره اينجا مي نويسي.
راستي من بدون فيلتر امدم
Posted by: حورا | April 23, 2010 2:00 PM
سلام من خیلی ساله میخونمتون تصمیمتون برای ما محترمه ولی خیلی خوشحال میشم اگه دوباره اینجا بنویسید دلم براتون تنگ میشه اگه یه بار یه جای جدید نوشتین که دوست داشتین آدرسش را به بقیه بدیم منو یادتون نره امیدوارم همیشه موفق باشید
Posted by: نازی | April 23, 2010 12:38 PM
omidvaram ke neveshte hayetan edame dashte bashad... shayad roozi az tamame in filter ha gozashtim
Posted by: doost | April 23, 2010 11:24 AM
اي بابا فروغ جان نكن اين كارو عزيز!
باوركن وقتي لوگوي فروغ رو ديدم كه بدون فيلتر شكن باز شد نيشم تا بناگوش باز شد.
با فيلتر هم ميخونيمت ولي متاسفانه نتونستم با فيلتر شكن برات كامنت بذارم.
باوركن دلم براي نق هايي كه از دست همسايه ت ميزدي هم تنگ شده بود!!
Posted by: فلورا | April 23, 2010 10:15 AM
به ! فروغ کجای کاری ؟وبلاگ متروکه من که مدت ها بود درش تار عنکبوت زده بود خیلی پیش از این ها شاید ۳ سال پیش فیل اومد و توش تر زد. دیگه وبلاگ تو که جای خود داره:)) . ولی ما هم دوستت داریم
Posted by: pedram | April 23, 2010 7:16 AM
سلام.
خدمتتان عرض كنم كه: در اين كشور مجازي از سال 81 تا حالا چهار تا منزل و شناسنامه عوض كردهام. آن اولي كه فيلتر شد همين حال شما را پيدا كردم. حقيقتش ديگر رغبتي به بازگشت به آن منزل اول را ندارم. انگار كه حس نوستالوژيك در من مرده باشد( اين هم از مزاياي تنفس در اين فضاست-شايد-).
يك سري به من بزنيد خودتان ملاحظه خواهيد كرد كه طبق آن اصل مشهور پليسي: دور از جان جنايتكار بالاخره يك روز به محل جنايت باز خواهد گشت. منظورم اين نيست كه شما دوباره به اين وبلاگ برخواهيد گشت- اگر به محل جديدتان پايبند شويد ديگر دل بريدن محال است- منظورم اين بود كه هر كاري بكنيد، چه خود را سانسور بكنيد و چه به عرصههاي ديگري كه اينجا نميتوانستيد بنويسيد وارد شويد بالاخره دلمشغوليها و دغدغهها و طرز نوشتنتان عوض نخواهد شد و خود را لو خواهيد داد.
اين بلا سه بار سر من آمد!
اگر به منزل جديد من آمديد با هر كدام از دو آي.دي كه پيام بگذاريد زياد مهم نيست. آ نچه مهم است اين است كه اين رودخانه به مرداب نريزد. سفري را آغاز كردهام كه اميدوارم با من همسفر شويد. موفق باشيد.
Posted by: سينا جامي | April 23, 2010 12:31 AM
چه حیف ...
:(
Posted by: Farimehr | April 22, 2010 11:47 PM
ha, chetore ke ma bas benevisim har chi hast o 2zari ham hesab nemishe, ama mal-e shoma mishe? :D tabeez dashtim foroogh? ;)
فروغ: اخه من كه اولش گفتم: اينجا اول مي كنن بعد مي شمرن. باور كن اگه اونجا بودم همهاش مينوشتم همين دوزاري ها رو:))
Posted by: maryamgoli | April 22, 2010 11:16 PM