يك هايكوي واقعي
خواندن و نوشتن را از یاد بردهام..
اولی را سوداکو از من گرفت..
دومی را گودر.
:-(
« براي مردي كه هرگز كودكش را نديد. | صفحهی اصلی | (title unknown) »
خواندن و نوشتن را از یاد بردهام..
اولی را سوداکو از من گرفت..
دومی را گودر.
:-(
* تربیت احساسات
* Enigmatic Author
* هجدهم تير هشتاد و هشت
*
* كتابخانه ملكوت
* ...
* كتابخانه ملكوتي مرا دريابيد.
* سرنوشت خود را انتخاب كن و آن را دوست بدار." نيچه"
* حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود ...
* كافكا در كرانه
* مشاهده
* زن؟
* خانم دالاوي
* دو كتاب خوب
* خاطره دلبركان غمگين من
* پنج زبان عشق مجردها
* کتابخانه ملکوت
* معرفی
* ادیت زندگی
* کتاب انیس و مونس شبهای من
نظرها
من به سودوکو معتادم ولی هنوز گودر نتونسته منو اغفال کنه...
Posted by: هستی دخت | September 9, 2009 2:27 PM
وواقعا یک هایکوی واقعی بود.
Posted by: شوکا | September 9, 2009 8:01 AM
خانم! خواندن و نوشتن كه هيچ! شما، ما را هم بهكل از ياد بردهايد؛ من فقط دستم نرسد به كسی كه باعث و بانی اين فراموش كردن بوده! اما گمان میكنم همين كامنت، دست كم نشان میدهد كه ما شما را فراموش نكردهايم؛ بعله! ما اساسا ً يك همچو آدم وفادار و خوشحافظهای هستيم؛ حالا كو تا آن باعث و بانی نابهكار، به گردمان برسد! / ع
فروغ:
تقصیر آن اسکناس بیستی است به گمانم!
Posted by: ع | September 8, 2009 11:52 AM
salam foroogh jan
man matalebet dar rabete ba hend ra dar bloget khandam (az searche google peydash kardam)
agar etelaate bishtar bekhaham ,masalan inke safare hende man janbeye turisti nadashte bashe ya nakham ba tur beram)aya mitooni komakam koni ?addresse e_mailam ra ham barat neveshtam,montazeretam
motshaker
فروغ:
متاسفانه اطلاعات بيشتري ندارم .
Posted by: فرانک | September 7, 2009 6:36 PM
سلام
چند سال است كه وبلاگت رو گاهي ميخونم. قبا بيشتر. اين روزها كمتر.
در خصوص پست قبليت خواست بگم.
خواستم بگم كه اين هم يك رجوع به گذشته است.
مطمئن باش كه داري باز خودت رو گول ميزني.
اما به نظر من باز هم اين كار رو بكني بهتر از انجام ندادنش هست.
تماس بگير و تجديد خاطره كن. اين دفعه به اون شخص علاقه مند نميشي.
اما احتمال داره ازش متنفر بشي.
هركاري ميكني اما خودت رو گول نزن.
در ضمن اون سادگيها بد هم نيست.
فكر ميكني آدم الان كههستي و ميگي بيشتر دوستش داري به اندازه همون آدم از غزلخواني با معشوقش ميتونه لذت ببره؟
برو تو آينه ته چشمهاي خودت رو نگاه كن. ببين از زلالي اون روزها چقدر باقي مونده؟ هر چيزي هزينه اي داره خانوم
هزينه اين آدم شدن هم از دست دادن خيلي از قشنگيهاست كه دلت يه روزي براشون خيلي تنگ ميشه.
زياده عرضي نيست.
راستي چرا اون همه ازت خواستم يه تئاتر باهم بريم نيومدي؟
بگذريم. خدانگهدار
Posted by: تنها | September 7, 2009 2:43 PM
ترك هر دو موجب خسران است
Posted by: داريوش | September 7, 2009 12:46 PM
سوداکو چیه ؟ و گودر؟ این چیزهایی که احتمالا عوامل انقلاب مخملی اند چند دفعه توی وبلاگت دیده شدند. من همیشه می خواستم سوال کنم جریان اینا واقعا چیه؟ همیشه در می رفتند از دستم. تا اینکه حالا هر دوتا باهمند. جدا اگر هم شده کوتاه بگو جریان چیه. احساس حماقت عجیبی می کنم. یک گودرخوانی هم بود یه زمانی .تصور من یک جمع از هندوهاست که شمع روشن کردند و ورد می خونند یا یه چیزی تو همین مایه ها.
سلام و اگر هم حالشو نداری باشه برای بعد
فروغ: :))))))))))))
جوابش خيلي طولانيه آخه !
Posted by: یک نفری | September 7, 2009 1:43 AM
فروغ جان! نمی دانی از خواندن وبلاگت چقدر خوشحال شدم. امشب برای اولین بار آنرا باز کردم و همه پُست های خانه ات را بی کم و کاست خواندم. حتی این یکی مانده به آخری را دوبار!... این روزها بدجوری درد بزرگ شدن و قوی شدن و مستقل شدن را احساس می کنم و خواندن نوشته های تو کمک کرد که در راهم ثابت قدم شوم.
تو فیس بوک می گردم دنبالت ;)
Posted by: فرزانه | September 6, 2009 11:12 PM
اول كه درمورد پست قبليت هركاري دلت الان ميگه انجام بده .چرااينكاررو نكني چه اشكالي وجود داره چرا خودمون رو هميشه محدود مي كنيم .يعني چه كه درگذشته بمان.قربونت ببين دل خودت چي ميگه .بعدش ببخشيد گودرچيه توهي گودرگودرميكني
Posted by: حورا | September 6, 2009 10:55 PM