dance me to the end of love ...
باد و بارانی که به شیشهها میزند، میرداماد خوشگل و نیمه خلوت، لئونارد کوهن و عطر مریمی که نمیدانم از کجا دل مرا سیراب کرده است، حیف نیست کسی نباشد در این میان ..تا عاشقش شوم، تا عاشقم کند .. تا با او اینهمه لطافت دنیا را بتوان تقسیم کرد؟

نظرها
gashtam nabood nagard nist
Posted by: نیچه | March 7, 2009 2:21 AM
بوی مریمش تا اینجا هم اومد...
.
ولی من میرداماد رو هیچوقت نمی تونم نیمه خلوت تصور کنم
Posted by: کتایون | March 6, 2009 10:30 AM
گاهي وقتا وقتي بلاگ تو وكتايون را ميخونم حرفي براي نظر دادن ندارم ولي ده بار پست ها را مي خونم چون سخت به دلم مينشيند
Posted by: بهمن | March 5, 2009 5:46 PM
وای عجب حال و هوایی را ترسیم کردی.
حیف است واقعا
Posted by: آورا | March 5, 2009 3:52 PM
اوهووووووم. موافقم ولی نه ! می تونی تضمین کنی میرداماد همیشه خلوت باشه؟ حالا اومدیم و عاشق شدیم و میرداماد ریخت به هم ! بارونهم نیومد دیگه؟ چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ فقط یک فروند عاشقی رفته تو پاچمون!
این رفتن توی پاچه حرف بیادبی نیست. من خیلی تحقیق کردم
با این حال میتونی چاپ نکنی ! من دستم به این دکتر معلومالحالی که میرفتی پیشش٬ نرسه! به یک آدم اینقدر لطیف٬ قرص خشم میدند؟ حالا بدند ولی نمیشه یه چیزی بدند که اسم نرم و ملایمتری داشته باشه؟ قرص خشم؟
باید به تو قرص آدمتحویل گیری بده. بخوری آدمای مظلوم دوروبرتو تحویل بگیری. چشم باز کنی میبینی عاشق شدی رفته پی کارش
Posted by: کورش | March 5, 2009 12:12 PM
سلام خیلی متن قشنگی بود و این سوالی که من هم از خودم میپرسم ولی دو سال پیش وقتی تنهایی مسافرت رفتم تونستم تا حدی کنار بیام که بدون عاشق دیگری بودن هم میتوان از لطافت ها بهره برد حیف که نمیشه تقسیم کرد.
Posted by: اسو | March 5, 2009 10:18 AM
براي عشق تازه اجازه بي اجازه
:)
Posted by: شوكين | March 5, 2009 10:01 AM
سلام نوشته هاتون رو تا جایی که تونستم خوندم و آفرین بر قلم زیباتون.با اجازه تون می ذارم تو لینک وبلاگهایی که می خونم. روزهای خوبی در کنار پدر مادرتون داشته باشین که گنجینه بسیار نایابی هستند..
Posted by: هومن | March 5, 2009 8:13 AM
میرداماد بارانی
نمی دانم چرا تهران محل مناسبی برای عاشق شدن نیست
ولی صدای "کوهن" همیشه مرا یاد روزهای بارانی می اندازد و من عاشق باران هستم
Posted by: سازشکسته(شایدها | March 5, 2009 7:54 AM
حالا اگر كسي بود لابد نوشته مي شد
حيف نيست خودم را علاف يك .. كرده ام
چرا نبايد از باد و باران لذت ببرم
و از عطر مريم سيراب شوم و...و
....
آدمي همين است ديگر
Posted by: شوكين | March 5, 2009 6:42 AM
این نوشته یکی از قشنگترین چیزهایی بود که این مدت خواندم ... بسیار بسیار زیبا ...
Posted by: پروانه هیچستان | March 5, 2009 6:38 AM
چه پست مهربوني بود بر خلاف هميشه
Posted by: terme | March 5, 2009 2:32 AM
اشک رازیست .لبخند رازیست. ااشک رازیست .اشک آن شب لبخند عشقم بود.
Posted by: ali | March 5, 2009 1:38 AM
ضمن اينكه داشتم باكس هاي مشخصات كامنت گذار را پر ميكردم به اين هم فكر مي كردم كه چه برايت بنويسم.
فقط مي تونم بگم انگار تا زماني كه پرسيدن اين سوال براي آدم وجود داشته باشه آدم زنده است. فكرش رو بكن هنوز روح اونقدر سفت و سخت نشده باشه كه اصلا ردي از عشق رو بخاطر نياره.
Posted by: خانم ثابتي | March 5, 2009 12:40 AM
عاشق هستی که باد و باران و بوی مریم را می شنوی دختر
منتظر قدوم خوش یمن پدر گرامی می مانیم
باز هم باران می آید و باز هم هوا محشر خواهد بود
نفس بکش تا آن وقت
Posted by: زنبق دره | March 4, 2009 8:29 PM