همه كرديت ها را به شما ميدهم تا فقط شبانهروز بگذرد..
رفته بودم باشگاه.. ساعت پنج رسیدم و پول یک جلسه را دادم تا از دستگاه استفاده کنم. همه دستگاههای هوازی رزرو بود. باید چهل دقیقه برای گرمکردن صبر میکردم.. از تمام زوایای سالن آدم تراوش میکرد. حالم بد شدهبود.. بوی عرق و همهمه عصبانیام کرد. مربی اصلی سالن که خیلی دوستش دارم، بهجای مربی اسپينينگ آن ساعت که رئیس باشگاه هم هست، کار میکرد. کمک مربیها همه شاگرد خصوصی داشتند. از یکی سوال کردم واقعا باید چهل دقیقه منتظر باشم؟ گفت: متاسفانه بله. رفتم پولم را پس گرفتم و خواستم رئیس باشگاه را ببینم. نبود. همان موقع یکی دیگر از بچهها که ساعت بعد با همان خانم رئیس برنامه ایروبیک داشت، شکایت میکرد که من پول داده ام و وقت میگذارم تا کلاسم با این خانم باشد. چرا هیچ وقت نیست؟ من قدرت این را ندارم تا با مربی جانشینش برنامه سنگین داشتهباشم.
از کلاس زدم بیرون.. شرکت یک کوچه فاصله دارد. ماشین را برداشتم تا فکر کنم چکار باید کرد. موتورسوارها مثل بازی آتاری از هرطرفم میگذشتند.. تاکسیها رنگارنگ راهم را سد میکردند و جوانان عشق لایی، مثل برق ازم سبقت میگرفتند..
اینها درحالی بود که روز سختی را گذرانده بودم. در یک شمارش اشتباه انبار، چهارصد بسته کالایمان ناپدید شده بود و من که فکر میکردم تحصیلدارمان( که تخممرغ دزدی میکند) در این موضوع دخالت دارد، از ناراحتی سردرد شده بودم. یک ساعتی گذشت تا فهمیدیم شمارش اشتباه بوده..غیر از این با یک نفر تلفنی حرف زده بودم تا به خیال خودم لطفی در حقش کرده باشم و خبر مثبتی را بدهم.حرفم را مسخره کردهبود و خیال خوشم را شهید..
از کوچهپسکوچههای خیابان البرز بهسمت ظفر رفتم.. کمی خرید کردم و سعی کردم راهم بهخیابان اصلی نیافتد.. مجالی شد تا فکر کنم..
فکر کردم تا برسم خانه، جدولی درست خواهمکرد و تویش مینویسم بهخاطر چه چیزهایی قرص خشم میخورم و چکار کنم که نخورم.فکر کردم مینویسم خودم مقصرم. که اگر ساعت چهار از شرکت بزنم بیرون، بهشلوغی باشگاه نمیخورم.مهم نیست که مدیر پولپرست باشگاه بهظرفیت سالن بیتوجه است. و اگر روزهای دیگر زود بیایم خانه، لااقل هفتهای سهروز کمترافیک بهمنزل میرسم. فکر کردم برای شمارش انبار بههیچکس نباید اعتماد میکردم. باید خودم هربار حضور داشته باشم. در مورد آن تلفن، خودم مقصرم که میدانستم به آن آدم لازم نیست خبر مثبت بدهم، از همان اول باید دلم راضی میشد در جهل مرکب نگهش دارم..
فکر کردم بهتر است هفتهای یک روز بروم باشگاه، فقط پنج شنبهها و هفتهای یک روز هم یوگا کار کنم...بهجهنم که ورزش را بیشتر از یوگا دوست دارم..
نزدیک خانه رسیده بودم که دیدم برای نخوردن روزانه یک قرص خشم ناقابل باید دور خودم یک حصار بکشم. بهخاطرش از همین حالا دستهایم را بالا گرفتهام و به همه آدمها میگویم نزنیدم، نکشید مرا، از من ندزدید، مرا خیط نکنید، تا میتوانید بوی عرق بدهید، لایی بکشید، مثل دیوانهها برانید، من قبول دارم که مقصرم. قبول دارم که نباید وارد حریمتان شوم. هیچ درخواستی بهعنوان آدمبودن، از شما ندارم.. من میروم توی حصار خودم تا از دنیای عجیب و خشمآورتان دور شوم..
حس بدی دارم. حس دیوانهبودن . حس تکافتادن در جزیره سرگردانی.

نظرها
اموزش رقص ايراني-عربي-هيپ هاپ-تركي با متد جديد 09191173620 ويژه بانوان
Posted by: مهسا | April 9, 2010 2:20 PM
سلام
منظورت گوشه گیریه؟
گوشه گیری جواب میده ولی در بهترین حالت یک راه فراره نه بیشتر. من خودم هم یک گم شده هستم. اینو از من قبول کن!
توی ناراحتیها و دلخوریهای خودم از دیگران خیلی وقتها میتونم رد پای خودم رو پیدا کنم. این قرص از هر قرصی برام موثرتره والبته تلخ تر.
Posted by: بهرنگ | February 28, 2009 2:52 PM
سلام فروغ
دليل بيشتر اين خشم تنهايي و بي همدمي است اين را در تو كاملا درك ميكنم چون خودم هم تقريبا شرايط شما رو دارم. 37 ساله هستم وتنها و ازدواج نكرده و ميدونم كه احتمال قوي ازدواج هم نخواهم كرد چون دلم پيش كسي است كه ديگه رفته سراغ سرنوشتش
ولي كمبود يك محبت و حس گرم هميشه توي زندگيم هست و اين به من خشم ميده و اندوه- گريه هاي شبانه- نفرين - نفرت گاهي- گاهي هم دعا گاهي هم بخشش
خلاصه آش شله قلمكاري شده زندگيم
اگه شرايطي حتي نه خيلي ايده آل پيش اومد ازدواج كن اين خيلي مهمه كه نذاري تنها بموني ميدونم كه خانواده دار هستي و سايه پدر و مادر خدا رو شكر روي سرته واين بزرگترين موهبته ولي ازدواج خيلي مهمه
اين رو از يك دختر يا زن شكست خورده بشنو و مثل مردها كه زنها رو توي ترازو ميذارن و بعد انتخاب ميكنن تو هم اگر شرايط طرف خوب بود زياد سخت نگير
نياز ما به مردها توي جامعه خيلي بيشتر از نياز اونها به ماست اين رو باور كن
اميدوارم يه روز يه نوشته ازت ببينم كه بگي دارم ازدواج ميكنم
موفق باشي
Posted by: yeki shabihe khodet | February 25, 2009 10:34 PM
هیچ درخواستی بهعنوان آدمبودن، از شما ندارم.. من میروم توی حصار خودم تا از دنیای عجیب و خشمآورتان دور شوم..
.
من هم مدت هاست همین حس عجیب را دارم... شاید تا به حال فقط به دیوار های داخلی این حصار نگاه نکرده بودم
:)
Posted by: کتایون | February 24, 2009 7:49 PM
فروغ جان این نیز بگذرد
بد نیست بیای بدبیاری های من را هم بخونی
باید سعی کنیم همه اینها را ببینیم
اما عصبانی نشیم
می تونیم نه؟
اما سخته
Posted by: مهديس | February 24, 2009 10:39 AM
فروغ عزيز
نبينم كه با شلوغي و ازدحام پريشان خاطر شوي كه البته خيلي هم غير طبيعي نيست. اما هنري را در تو سراغ دارم كه با آن مي تواني خودت را به سرعت ترميم نمائي. ابزار آن را هم كه داري. يادت كه نرفته! كتاب ورزش موسيقي طبيعت گلدان گپ و گفتگو همه و همه ابزارند وسيله اند براي جلاي جسم و جان اسبابي اند كه در گاه و بي گاه لبخندي را بر لبانمان جاري سازند. پس لطفا كمي مدارا كمي صبر كمي تحمل پيشه كن. يادمان باشد كه در برابر جامعه چون مهر ه اي بسيار كوچك هستيم . باور دارم كه با تفكر و تعقل راه هاي بهتري خواهي يافت و بزودي زود بجاي قرص خشم و امثال آن به همه خوانندگانت قرص لبخند و نشاط هديه خواهي داد. مخلص شما
Posted by: كاميار | February 24, 2009 10:18 AM
سلام
امروز سه شنبه است و مثل همیشه مملکت تعطیل.من الان شرکت هستم و مشغول کار بودم که گفتم بازدید امروز از نوشته های فروغ را فراموش نکنم.پنج بار دقیق مطالبت را خواندم.فروغ عزیز شما به کمک نیاز دارید و اطمینان داشته باشید که این وضعیت برای تک تک ما صدق می کند.شما مجبور نیستید تسلیم شوید و مجبور هم نیستید قرص خشم بخورید.
متاثر شدم وقتی دیدم شما هم با باری از مسئولیت دچار بحرانی شده اید که خیلی از ما گرفتار آن هستیم.
من هم بارها به مطالبی که شما گفتید فکر کرده ام فیلم راز را بارها دیده ام در کلاس بنیان شرکت کرده ام کلاس خود شناسی و مدیریت و هزار کوفت و زهرمار دیگر رفته ام.خودم را امتحان کرده ام تغییر را پذیرفته ام خودم عامل تغییر شده ام و و و ..
ولی همین الان وقتی توی مترو می روم از بوی آدم ها حالم بهم می خورد و می دانی که چه می گویم و وقتی می خواهم رانندگی کنم پشیمان می شوم و ماشین را پارک می کنم و با مترو می روم و وقتی انبار گردانی داریم با تیم همراه می شوم و پس از شمارش 30000قلم کالا وقتی گزارش می رسد که حتی یک مغایرت نداریم پوزخندی می زنم و وقتی گزارش رسوب کف انبار به دستم می رسد که می گوید 20 تن میخ مازاد در انبار وجود دارد که هیچ کس در هنگام انبار گردانی ندیده بود باز هم لبخند می زنم و و و...
دوست من(اگر مرا دوست خود بدانید) واقعیت با حقیقت فرق های عمده دارد و فکر می کنم قبل از خشمگین شدن باید حتکا واقعیت را دید و بعد بع حقیقت فکر کرد.
واقعیت همین ااست که می بینی.
دوست من عمق فاجعه بسیار بسیار زیاد است و من و تو بخشی از این فاجعه!
خشمگین نشو و حتما به این فکر کن که تک تک ما نیاز به کمک داریم.
سه سال پیش به دلیل فشار عصبی به دوستی مراجعه کردم و او یوگا توصیه کرد و من هم رفتم!جلسات اول بلایی سرم آمد که کلا بی خیال شدم!و و و
دوست من واقعیت این است که می بینی!با دزدان زندگی می کنیم و هر کدام نقابی داریم و هر روز نقاب عوض می کنیم و هر شب می خوابیم با افکاری بسیار عجیب و همه زندگی ما شده است پول و پول بی هدف مساوی است با نابودی!
دوست من، من روزهای تعطیل هم کار می کنم نه برای اینکه نیاز مادی دارم بلکه برای اینکه نیاز به تنهایی دارم نیازی به خودم بودن!نیاز به دوری و من نیاز به کمک دارم و خودم اعتراف می کنم که بسیار بسیار تحت فشار هستم و این فشار بسیار بسیار بیشتر از توان فعلی من است و هر روز موهای سفیدم بیشتر و بیشتر می شود ولی این را تبدیل به خود زنی نمی کنم.
تعداد افرادی که می فهمند چه می گویی کم هستند و تعداد افرادی که درکت کنند از آن هم کمتر پس در دنیایی که به خودی خودی تنهایی را به ما ارزانی داشته است خودت به خودت کمک کن.
اولین قدم بی تفاوتی است
سعی کن بی تفاوت باشی پوزخند بزنی و بروی جلو
مراقب خودت باش این را شاید از روی خود خواهی گفتم چون عادت کرده ام هر روز اینجا سربزنم و بخوانم این یک اعتراف بود ولی واقعیت دارد و ما هرکدام خودخواهی خاص خود را داریم وثل همین که دیدی.
ورزش خوب است یوگا هم خوب است خرید هم خوب است موسیقی هم خوب است و کتاب از همه بهتر ولی قبل از همه این ها خودت را رها کن.رها شو.فکر می کنم یکجایی گیر کرده ای.کمی فکر کن!چیزی دارد تو را آزرده می کند.
من روان شناس نیستم از این قشر هم خوشم نمی آید روضه هم نمی خوانم ولی حس می کنم چیزی جلوی دیدت را گرفته
است.
دوست من ، من هم بسیار بسیار مشکلاتی مشابه تو دارم به شکل عجیبی درگیری های شبیه ولی این تفاوت را دارم که می خندم و فکر می کنم بخندی بسیار بسیار می توانی به خودت کمک کنی.
پوزخند بزن همین
موفق باشی و سلامت
...
فروغ:
يك دوستي دارم سركار كه خيلي با من صميميست و وجودش نعمتيست برايم.. روزي صدبار ميگويد توجه نكن.. و ميگويد اينقدر ريز نشو..
و خودم روزي هزار بار بهخودم ميگويم بيخيال لعنتي.. بي خيال !!! ولي نميدانم چه مرگي گرفته ام كه اين قدر حساس و اسيب پذير شده ام.. نميدانم شايد به خاطر اوضاع شركت باشد و شكستي كه ناخواسته دچارش شديم.. شايد به خاطر دوستي ست كه مدت زيادي را با او مي گذرانم و آيه ياس است و بسيار منفيباف.. هرچه هست غير طبيعي رفتار ميكنم.. مي دانم.. كنترل از دستم خارج شده.
Posted by: سازشکسته(شایدها | February 24, 2009 10:11 AM
سلام فروغ عزيز
بهت كلاس رقص را پيشنهاد ميكنم براي من خيلي موثر بوده- باشگاه نوين ميرداماد با خانم كيشي پور يا دخترش يه كلاس بگير هم مثل ورزش ميمونه يعني به اندازه دو برابر كلاس ايروبيك عرقت درميآد هم آهنگهاي شاد گوش ميدي هم آدمهاي شاد مي بيني خلاصه هم فاله هم تماشا- امتحانش كن
يه توصيه ديگه هم كلاسهاي اينجا اكنون آقاي مهدوي پور كانون يوگاست تجربه اش كن بي نظيره فكر كنم توي فروردين كلاس دارن
قربانت
فروغ:
كلاس خانم كيشي پور رو رفتم قبلن. يك بار سال 72 كه توي خيابون ولي عصر بود و يك بار هم پارسال.. اونم زيادي شلوغه كلاسش و خيلي هم بد اخلاقه .. دخترش نمي دونم چطوره؟
ولي يوگا مي خوام برم از فروردين اگه نرفتم چهرازي تا اون وقت :) كلاس هاي اينجا و اكنون واقعا خوبن؟ در مورد چي هستن؟ توي سايتشون چيزي درموردش نبود؟ به نظرم اين كلاس هاي يوگا از يك جايي شروع مي كنند به شارلاتان بازي و فريبكاري .. شايدم بدبينم ولي پول خيلي بي پدر و مادره لامصب.
Posted by: shirin | February 24, 2009 8:45 AM
فروغ عزیز
در مورد فیلم یک نکته این استکه نباید از پیش قضاوت کرده و به دیدن فیلم بنشینید! من نمیدانم اصلن این فیلم کتابی هم دارد! شاید همو نباشد! فقط توصیه میکنم خودتان را تسلیم فیلم کنید و آنچه در فیلم است را با ایمان باور کنید!! زندهگی من همان است که در فیلم از بزرگان حکایت میرود! «نیروی جاذبه» هر آنچه که من و شما در تصورمان داشته باشیم خواه مثبت یا منفی را به سمتوسوی خود میآورد. باقی در فیلم مفصل توضیح داده شده است! امیدوارم در کار و زندهگی شخصی موفق باشید و همیشه شاد و بانشاط! باور کنید به خودمان بستهگی دارد.
شاد زی
فروغ:
كتابش هست و چندين بار هم به وسيله چند مترجم مختلف ترجمه شده.
Posted by: محمود | February 24, 2009 1:22 AM
فروغ عزیز
دیگر با خواندن پستهاتان من هم استرس میگیرم! حال فقط یک پیشنهاد دارم. در اولین فرصت فیلم«راز» را ببینید! این فیلم را در کتابفروشیهای انقلاب هم میتوانید تهیه کنید. بسیار برایتان مفید است. از هر مطب روانشناسی به نظر من کار میدهد.
شاد زی
فروغ:
محمودجان كتابش رو خوندم و اصلن به نظرم جالب نيامد كه هيچ، خيلي بازاري آمد. نمي دانم فيلمش فرق مي كند؟
و يك چيز ديگر .. نه كه فكر كني بار جمله ام منفي ست، نه به خدا، ولي واقعا اگر نوشته هاي من استرست را زياد مي كند بهتر است ازش دوري كني.. عواما استرس زا ي خارج از اراده ما آن قدر زيادند كه خوب نيست به دست خودمان هم اضافه اش كنيم.
Posted by: محمود | February 23, 2009 9:39 PM
سلام . تازه پيدات كردم .وقتي نوشته هاتو ميخونم انگار دارم احساسات خودمو از زبون يكي ديگه ميشنوم . زيبا مينويسي و راحت و ملموس .
سلامت باشي و آرام
.
يه دوست جديد
فروغ: خوش آمدي :)
Posted by: linda | February 23, 2009 9:34 PM
از جامعه اي كه به بركت پول نفت طي 50 -80 سال از عمق فئوداليسم به سال 2000 پرتاب شده است واقعا چه انتظاري ميرود؟ آيا آگاهند يا نه واقعا نمي دانند چه مي خواهند فقط مي خواهند .داستان ملك شهر اصفهان را كه شنيديد مردك ديوانه از موبايل يعني تكنولوژي روز دنيا استفاده ميكند ولي مي خواهد زنش مثل زنهاي 200 سال پيش عمل كند من فكر مي كنم پس از آزادسازي قيمتها ي انرژي 20 سالي طول بكشد تا كمي متعادل بشوند تا آن زمان بايد صبور بود آزاد سازي قيمتها وادارشان خواهد كرد كه كار بكنند وانضباط اجتماعي را پذيرا شوند
Posted by: bahman | February 23, 2009 9:32 PM
دارم فکر می کنم که چقدر چقدر چقدر این روزهای تو را خوب می فهمم. قرص ضد خشم ات را نمی دانم یعنی چه. اما اگر جیره ی فلوکستین هر روزم را بگذارم کنار و هفته ای دو روز یوگا را تعطیل کنم دیگر نمی توانم توی این جنگل زندگی کنم بی آنکه هر روز از شدت خشم به حال سکته نیفتم یا یکی را از روی زمین بر ندارم.
این حس خل شدن و تک افتادن را خوب می فهمم فروغ جان
مخصوصن این روزها
فروغ: :(
Posted by: نیروانا | February 23, 2009 9:23 PM