بله .. مملكته كه داريم.
معلوم نشد كي دلش خيلي ميخواست سه روز تعطيلي را همراه غذاهاي مامان و شله مشهدي و ماساژهاي بابا، جاي من داشته باشد.
اين شد كه نشد بروم مشهد.
ديشب از ساعت هفت و نيم تا ساعت دو و نيم صبح فرودگاه بودم و ساعت سه و نيم به رختخواب خودم رجعت كردم.
در اين مملكت منظم البته هيچچيزي بعيد نيست. مثلن؟ مثلن اين كه ساعت هشت و نيم قرار باشد پرواز كني، ساعت يازده و نيم شب بعد از فريادهاي مسافران بكنندت توي هواپيما تا دادهايت را توي فضاي بسته بزني و ساعت دو با اصرار شما بيستنفر را پياده كنند و ساعت و دو ربع سرانجام همه را پياده كنند كه پرواز بيپرواز.
مردم همچنان فرياد ميزدند و فحش ميدادند و كتككاري ميكردند كه من و دوستم چمدانها را برداشتيم و بغضآلود تاكسي گرفتيم.
تازه آن قدر مملكت خوبيداريم كه هم خودمان و هم خانواده هايمان از صبح تا حالا تا داريم خدا را شكر ميكنيم كه وسط راه ، از هواپيما پرتمان نكردند پايين .. يا اتوبوسچي فرودگاه بعد از آن همه داد و فريادو حرفهاي نگفتني مردم، دلش سوخت و نبردمان اوين بهجاي سالن خروجي.

