« گاهي خيلي زود دير مي‌شود. | صفحه‌ی اصلی | زندگي سر پيچ يك منحني درجه سه »

آرزوهای لولیانی

چقدر زیاد دلم می‌خواست همین لحظه کسی بود - کسی که می‌فهمید ـ بهش زنگ می‌زدم بیا برویم سنگفرش‌های پراگ را ببینیم و بعد آن‌قدر مرا می‌فهمید تا بماند و به‌یک سینی نیلوفرانه دعوتم کند.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها