آرزوهای لولیانی
چقدر زیاد دلم میخواست همین لحظه کسی بود - کسی که میفهمید ـ بهش زنگ میزدم بیا برویم سنگفرشهای پراگ را ببینیم و بعد آنقدر مرا میفهمید تا بماند و بهیک سینی نیلوفرانه دعوتم کند.
« گاهي خيلي زود دير ميشود. | صفحهی اصلی | زندگي سر پيچ يك منحني درجه سه »
چقدر زیاد دلم میخواست همین لحظه کسی بود - کسی که میفهمید ـ بهش زنگ میزدم بیا برویم سنگفرشهای پراگ را ببینیم و بعد آنقدر مرا میفهمید تا بماند و بهیک سینی نیلوفرانه دعوتم کند.
*
* legend of the fall
* بهقول آیدا و برعکسآقا !! و برعکس :)
* شب
* ...
* فقط من ماندهام . و بس.
* براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بيپايان
* من هيچ .. من نگاه
* ميخواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .
* زمستان است...
* شاهزاده قصههاي كودكيام
* ياد
* خشم فروخورده من
* من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟
* بنويسم يا ننويسم؟
* من هنوز دوستشان دارم
* شبی از همین شبهای من
* زرورق را دور می اندازم.
* خط های تو مرا خسته کرد
* مرا ببر به دیار فراموشی