...
میدونین چی خوب بود الان؟
یک هوای سرد پاییزی .. پنجرههای اتاقت رو باز کنی و یک باد ملایم با بوی بارون بپیچه توی اتاق.. یک موسیقی عالی بزاری .. یه چیزی مثل ویوالدی یا اشتراوس .. روی تخت دراز کشیدهباشی .. تلفنها رو قطع کردهباشی .. کسی زنگ در رو نزنه .. یک کتاب شاهکار مثل همین کتاب نیچه یا یهچیزی از رومن رولان یا سلینجر دستت باشه.. پردههای اتاقت خیلی خوشرنگ باشن و با باد که پرواز میکنن نفست هی بره و بیاد بس که خوشرنگن .. گلهای خشک با عطر ملایمی از یهگوشهای حضورشون رو اعلام کنن .. تختت سفید باشه .. سفید مات ... بزرگ .. با روتختی و ملافههای سفید .. و یهرنگ ملایم دیگه که کمی قاطی باشه با این سفید .. یک دراور سفید مات با پایه های ظریف کنار اتاقت باشه که هروقت نگاهت بهش میافته لابلای کتاب خوندن، خوشحال بشی از اینکه داریش .. و یک پاتختی همونرنگی کنار دستت که روش تارت و مخلفات کتاب خونی طولانیمدتت رو گذاشتهباشی..با کتابت بعشقی.. ساعتها .. نصف بیشتر روزت این طوری بگذره .. بعدش ...
وای خدایا .. که چقدر الان قادرم برای اون نصفه باقیمونده خیال کنم ....................

نظرها
آدم گاهی چیزی در دیگری می یابد که که دیگری یا ندارد و یا از آن اگاه نیست
گاهی تنها یک کلمه آدمی را چنان بهم می ریزد که هیچ چیز دیگر توان ان را نیست
در مورد نوشته هایت که که به مدیریت مربوط می شود و آن آبدارچی شاید وقتی دیگر نضرم را برایتان نوشتم و ....
Posted by: سبو | September 15, 2008 1:16 PM
من مدت زیادی نیست که وبلاگت و می خونم.وای به نظرم بعضی از چیزایی که می نویسی حرف نداره.خیلی خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.از شمام خیلی ممنونم
Posted by: نغمه | September 5, 2008 4:27 AM
سلام .
از شروع هفته آینده خوندن "درخت زیبای من " رو شروع می کنیم.
هر کس هست یا علی.
Posted by: امید | September 2, 2008 10:32 AM
..... یکی دیگه هم با آدم باشه روی اون تخت . همچین سفید یک کمی مات که بخوره به روتختی و تخت و از همه مهم تر فروغ........ رویاست دیگه اشکال نداره.
Posted by: مهم نیست | September 1, 2008 5:44 PM
شايد باور كردني نباشه من كه اسمشو ميزارم ناخودآگاه جمعي:). فروغ جان!من قبلنا خوابتو ديده بودم كه رو همين تخت داشتي خيلي زيبا كتاب مي خوندي.به رويا بافي ادامه بده تا من هم خواباي قشنگ ببينم
Posted by: آوآ | September 1, 2008 12:10 AM
يك هواي سرد زمستاني .. يك كلبه چوبي دنج در دامنه هاي يك كوهستان پر برف .. پنجره ها بسته .. موسيقي طبيعي ( باد ، زوزه گرگ ..).. يك كاناپه راحت جلوي بخاري هيزمي .. يك فنجان قهوه داغ .. در روشنايي آتش .. يك رمان ناب .. ساعتها .. نصف بيشتر شبت اينجوري بگذره
فروغ: :)
Posted by: شوكين | August 31, 2008 10:23 AM
سلام فروغ
چقدر تنهايي تنهاي تنها
تنهايي خوبه ،خوبه كه آدم تنهايي داشته باشه اما نه هميشه نه تو تمام لحظات خانه بودن و سركار نبودن
Posted by: آقاي حسين | August 31, 2008 9:19 AM
سلام دوست عزیز...اولین باره که اینجا میام...من کتاب وقتی نیچه گریه کرد رو امسال می خوندم در حالیکه در سفر اروپا بودم...باور نمی کنی...به غیر از کیف دستیم تنها چیزی بود که همه جا تو هواپیما و قطار و ماشین پیشم بود...هرشب تو هتل قبل از خواب یه فصل یا کمی از اون و می خوندم...و نمی دونی چه حالی داشتم...انگار که کلی درهای عظیمی از فهم و ادراک آدم و فرا می گیره...تصمیم دارم بعد از مدتی باز بخونمش...راستی کتاب دلباختگی ، اثر کریستین بوبن و خوندی؟...من کتابهای بوبن و خیلی دوست دارم....اگه توام کتابهایی از این دست ها! می شناسی دوست دارم که به من هم معرفی کنی...به نظر میاد اهل خوندن اینجور کتابها باشی...واقعا در پشت اون داستانهای ساده و زیبا آدم به ادراکهایی می رسه که توصیفش سخته و زیباست....از آشناییت خوشحالم....فعلا
Posted by: herasita | August 31, 2008 6:41 AM
همه اینها عالیه ن
...
چه برگ ریزونی بشه این خیوبون ما با این چنارهای قشنگش
امسال اولین پاییزش رو می...
اگر ببینم!
Posted by: هادی | August 30, 2008 9:25 PM
ممنون از کامنتت. کلی ذوق کردم . جات خالیه. من اومدم مونترال پیش مریم گلی اینجا نشستیم چایی و شیرینی کشمشی می خوریم و حرف می زنیم. از دیشب تا حالا حرف همه تون رو زدیم. هر چی آشنای مشترک که داشتیم رو دوره کردیم.
دلتنگ و ارادتمند شما.
کتی.
فروغ:
اوه .. شيريني كشمشي !! مريم يادته؟
Posted by: sayeh | August 30, 2008 7:57 PM
همون باد پاییزی هم باشه مرا بس
Posted by: آورا | August 30, 2008 4:04 PM
اون نصفه دیگه هم احتمالا باید بری کارخونه!!
فروغ:
نه ... چرا این قدر خست به خرج می دین؟ رویابافی که خرج نداره...
Posted by: محمد جواد شکری | August 30, 2008 12:59 PM
من حس کردم که دور نیست...
Posted by: کتایون | August 30, 2008 12:17 PM
بعد من دو سه بار این ها را با حسرت خواندم...با حسرت.
Posted by: گیتی | August 30, 2008 12:08 PM