« تعليق | صفحه‌ی اصلی | مشاهده »

شبي كه مال من است.

روز خوبی‌ست. با آرامش کار می‌کنم. همکارم آدم بسیار آرامی‌ست که بلد است حرفهای من را تا نقطه آخر در کمال سکوت گوش کند. بی‌تنش و بی‌استرس و با امید. ما با هم و با آن دو دختر زیبا قرار‌است دوباره کارخانه را راه بیاندازیم. همه منتظرند.
سری به کانون یوگا می‌زنم. قرار نیست ثبت نام کنم . با آنکه مطمئنم یوگا بهترین روش برای آرامش است. حالا نه.. خودم آرامم. همان کلاس های جیم را ترجیم می‌دهم. می‌خواهم از فروشگاهش یک مانتوی سفید دیگر بخرم. از همان‌ها که شبیه لباس دراویشند.
چه فضای خوبی دارد.. همه اجزای فروشگاه با من رفیقند. یک شال قهوه‌ای برمی‌دارم و یکی دیگر.عود هم برمی‌دارم. نگاهم به آن کتاب می‌افتد: بینش آسمانی نوشته جیمز ردفیلد.. آه همین بود... گفته بود چاپ نمی شود.. نشانه‌ها ...
رهایش می‌کنم .. قرار است کسی برایم بیاورد..
تا به‌خانه برسم به آدم‌های مختلف فکر می‌کنم. حتی به کامنت‌های اینجا هم فکر می‌کنم. و یاد یک کامنت سرد و لزج می‌افتم. پاکش کرده بودم.. عادت دارم چیزهای ناخوشایند زندگی را پاک کنم.. البته اگر مثل امروز حالم خوب باشد.
به یک نفر دیگر هم فکر می‌کنم. برای هزارمین بار. و برای هزار و یکمین بار به‌خودم می‌گویم آدم تو نیست. اشتباه نکن. کسی در من می‌گوید یک‌بار دیگر .. فقط یک‌بار دیگر امتحان کن.
می‌گویم نه. هیچ‌وقت یاد نگرفتم فقط به‌خاطر سرگرم بودن زمان را، زندگی را، بگذارنم.
به‌خانه میرسم.. لباس نو را امتحان می‌کنم. عالی‌ست.همه را روی مبل می‌اندازم. کولر را روشن می‌کنم و با ظرفی بستنی رها می‌شوم روی تخت.. کتابم را ادامه می‌دهم.. کافکا در کرانه.. عالی‌ست.. زیر خطوط نشانه‌ها خط می‌کشم ..
خوابم می‌برد..

مطالب مرتبط



تماشاخانه

مهرباني بي‌ويرايش

عطر زندگي در خانه مادري-پدري

دنبال يك عنوان شايسته براي اين زندگي مي‌گردم :)

dance me to the end of love ...

بر گيسويت اي جان كمتر زن شانه.. چون در چين و شكنش دارد دل من كاشانه..

...

تعليق

عروس و افسوس !

مرشد

خيالات نكنيد. اندروني كماكان حجابش سفت و محكم است.

تولدت مبارك

همين

زندگي اين روزها سبز است و پر تحرك.. بدون عشق به‌ديگري .. با عشق به‌خودم فقط..

افكار نامنسجم من

یک دهاتی اصیل

عاقبت جوینده یابنده بود

فراخوان فرهيختگان قديم و جديد:)

سروتونین بالا+افت نوازش خون = امکان انجام هرگونه حماقت

نظرها

سلام. می‌شه آدرس اونجايی كه گفتين ازش مانتو خريدين و بدين؟ يعنی يه فروشگاهی هست كه از اين جور لباس‌ها می‌فروشه؟

فروغ:
ظفر. خیابان گوی آبادی . نبش پیوندی. کانون یوگا.

سلام فروغ جان.من سه هفته است که وبلاگت میخونم.از وبلاگ کیوان پیدا کردم.نوشته هاتون فوق العاده است.رون صمیمی بدون حاشیه روی پنهانی ترین احساسات رو میگین.هر وقت دلم میگیره نوشته های قبلیت رو می خونم.فروغ از نوشته هاتون متوجه شدم تجربه ایی که من شش ماه پیش داشتم دقیقا مشابه تجربه شماست.البتهسن من خیلی از شما کمتر من 21 ساله ام.من از اون دخترایی بودم که فکر نمی کردم هیچ وقت عاشق بشم اما عاشق شدم به وحشتناک ترین نحو ممکنه.یه جدی بودم وفعال و پر کار.اما وقتی عاشق شدم فهمیدم ادما همه یکی هستن.ترم تابستانی سنگینی دارم و یک علمه کار جانبی چند روز پیش سر کلاس انگل شناسی دلم گرفت بدون اعتنا به استاد بلند شدم رفتماینترنت دانشکده و وبلاگتو خوندم.فوقالعاده بود و بسیاری از حرفی من..............

سلام فروغ جان.من سه هفته است که وبلاگت میخونم.از وبلاگ کیوان پیدا کردم.نوشته هاتون فوق العاده است.رون صمیمی بدون حاشیه روی پنهانی ترین احساسات رو میگین.هر وقت دلم میگیره نوشته های قبلیت رو می خونم.فروغ از نوشته هاتون متوجه شدم تجربه ایی که من شش ماه پیش داشتم دقیقا مشابه تجربه شماست.البتهسن من خیلی از شما کمتر من 21 ساله ام.من از اون دخترایی بودم که فکر نمی کردم هیچ وقت عاشق بشم اما عاشق شدم به وحشتناک ترین نحو ممکنه.یه جدی بودم وفعال و پر کار.اما وقتی عاشق شدم فهمیدم ادما همه یکی هستن.ترم تابستانی سنگینی دارم و یک علمه کار جانبی چند روز پیش سر کلاس انگل شناسی دلم گرفت بدون اعتنا به استاد بلند شدم رفتماینترنت دانشکده و وبلاگتو خوندم.فوقالعاده بود و بسیاری از حرفی من..............

ارامشت را دوست داشتم...یا خودخواهانه بگویم ارامش درون نوشته ات را نیاز داشتم...دارم

درود فروغ بانو!

لذت می برم که دغدغه های تان برخلاف این وبلاگ هایی که صاحب شان دخترکان بی غم که فقط خوابیدن با پارتنرشان است، از جایی نشات می گیرد که دوست می دارم ببلعم شان! آن هم وقت آزادی برای کتاب خواندن و خواندن و موسیقی و فیلم دیدن است!! درود بر شما که زنده ام می دارید

من هم امیدوارم همیشه همینطور سبکبال و ارام باشی عزیز جان

شايد وقتي ديگر
وقتي براي نو شدن
به همين زوديها

اميدوارم همه ی روز های عمرت هميشه به همين سپيدي و ساده گی و پر از احساس زندگی باشد

فروغ عزیز
مدت زیادی است که می خونمت، با علاقه و پیگیری
البته بدون هیچ کامنتی .با خودم فکر می کنم که چه چیزی منو مشتاق اینجا نگه میداره با اینکه ظاهرا شرایط مشابهی نداریم البته غیر از همسن و سالی . با خودم فکر کردم که چه چیزی باعث میشه که اینقدر تو رو راحت درک و احساس کنم
به این نتیجه رسیدم که غیر از عامل روانی و سبکی و جاذبه نوشته های تو عامل اساسی دیگر این هست که تو منو یاد زمانی می اندازی که به معنای واقعی تشنه یک نگرش معنوی درست بودم، در جستجوی یک رابطه معنوی درست با خدا، با زندگی، با آدم ها ، با همه چیز و این همین حال مشترکی است که من را به تو و نوشته هایت پیوند میده. خوشحالم که می خونمت و آرزوی بهترین ها را برایت دارم.

می دانی اگر این ها را با لحن دیگری می نوشتی چه روزمرگی نگاری ساده ای می شد ؟ ولی آرامشی که کلماتت داشت حتی از سفیدی زمینه شان هم پررنگ تر بود!...خوشحالم که به "تو" حسودی می کنم...همیشه آرام...

jaadouye neshaanehaast/
ke tanhaa/
baa negaahi/
daryaabam,
in
to'ee
ke
aamadeh'ee

اصلا زندگی همین است. همینی که آخرش میرسی بهش. بستنی و کافکا تامورا و آن ناکاتا که من عاشقش هستم.و این ها انگار از همه ی کلاس های دنیا آرامش بخش ترند

چه رویایی...
چه سپید
.
به همین درخشانی باشد روزگارت

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها