عروس و افسوس !
جالبه ها !!
امشب دلم می خواد برم تئاتر بعد از مدتها . می رم عروس و افسوس رو ببینم. هرچی فکر کردم هیچکی یادم نیومد که خبرش کنم باهم بریم. همه دوستای تئاتریم رفتن اون ور آب. دوباره عقب گرد کردم به دهه هفتاد که تنهایی کنسرت و تئاتر می رفتم !

نظرها
سلام به فروغ خانم
رفتين عروس ،افسوس و بلوتوس چطور بود مارو كه نبردي خوش گذشت
فروغ:
رفتم بابا . نرفتم :)
Posted by: آقاي حسين | July 27, 2008 7:55 AM
بديش اينه كه نميخواي قديميهارو جايگزين كني. يادته حدود يك سال و خورده اي قبل قرار بود به اولين تئاتري كه رفتي من رو هم خبر كني. ميدونم چند بار از اون وقت تا امروز رفتي. اما نخواستي آدم جديدي رو بپذيري. حتي به عنوان يك دوست تئاتري. حالاهم كه مدير عامل هستي. هر چند ورشكسته ولي مدير كه با كارمند جماعت تئاتر نميره.ميره؟ حتي اگر كارمند هم مهمونش كنه باز هم نميره. درسته؟ كاش يك كم اين حفاظ قطور اطراف خودت رو نازكتر ميكردي.
فروغ:
این استدلال مدیرعامل بودن من واقعا عالی بود !!!! :))))))))))))))))
اولن که من مدیرعامل شرکتم نه مدیر عامل در زندگی شخصی.. دوما ورشکسته نیستیم. که !!
Posted by: تنها | July 26, 2008 3:04 PM
آدم چه سرش خلوت باشه چه شولوغ بالاخره روزهایی می رسه که تنهاست. ما فقط نمی خوتیم یادمون بیاد. اگه هم خواستی ما در خدمتیم. باهم می ریم تاتر. خوبه نه؟
خوش زی
Posted by: khazar | July 26, 2008 10:34 AM
وبلاگتو به ليست فيوريت هام اضافه كردم دوست عزيزم
با آرزوي موفقيت و شادي
http://whiterose28.blogspot.com
Posted by: لواشك | July 25, 2008 7:15 PM
من از توی فید یه پستی دیدم درباره انتظار کشیدن برای بی برقی و آمدم که بنویسم:
کار ما شاید اینست که در افسون بی برقی شناور باشیم
ولی آن پست اینجا نیست.
یعنی که چه؟
فروغ:ببخشيد كتايون جان. متن بار منفي داشت . عصباني بودم حسابي غر زده بودم. براي همين برش داشتم.
Posted by: کتایون | July 25, 2008 11:13 AM
فروغ بانو درود!
گه گاهی این جا را می خوانم و به خود می گویم دیگر نمی خوانم شان!! به این دلیل که خیلی ریز است فونت نوشته هایتان و چشم را به شدت خسته می کند. چند پست ات را دوست داشتم. مثل پستی که از «مرشد» نوشته بودید. در این پست هم نوشته اید که موسیقی تمرین می کنید. چه سازی می زنید؟ چند بار این پیام ام رد شد و دیدم که پست جدیدتان غیب شده
شاد زی
Posted by: محمود | July 25, 2008 12:20 AM
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه ی نارونی
تا ابدیت جاری ست
...
:)
Posted by: کتایون | July 24, 2008 5:00 PM
Salam Forough,
For the past 4 years, I have been following your blog. I am sorry to hear that you had to close your factory. like you, I am a professional in technical work, I am divorced, I read a lot, and play music. You said something yesterday that caught my attention that "one needs to live in dream and sureal when not working". I used to do that all the time in the past and now I want to do it again. I am an avid english reader. Who do you suggest? Right now, I do my work during the day, go home and follow the news, and at night read New Yorker, every day. I need to get detached from what is real. What do you suggest?
Posted by: Mariam | July 24, 2008 1:30 AM
سلام، من هنوز دوستهايي دارم كه باشان اينور و آنور ميروم، اما، راستاش را بخواهيد، دوست دارم براي دوستهام كه ماندهاند هنوز بساطشان را جمع بكنند از توي اين خرابآباد بروند همان آنور آب
Posted by: ميثم | July 23, 2008 11:13 PM
آدميزاد تنهاست! انگار اين تنهايي گاهي اوقات نمود پيدا ميكنه!
Posted by: آرام | July 23, 2008 6:51 PM
سلام فروغ
در خدمتيم
البته بعضي مواقع تنهايي بيشتر ميچسبه بهر حال من در خدمتم
فروغ:
متشکرم.
Posted by: آقاي حسين | July 23, 2008 2:37 PM
اينهمه تنهايي خيلي سخته
فروغ:
نه راستش . خیلی هم نه. اگه بچه ها بودن خوب خیلی بهتر بود اما نبودنشون الزاما سخت نیست :)
Posted by: آناهيتا | July 23, 2008 2:21 PM
تئاتر كه نه
هيچوقت نتونستم با تئاتر رابطه برقرار كنم
ولي براي سينما ميتونيد روي من حساب كنيد
:)
Posted by: شوكين | July 23, 2008 2:12 PM