« آقاي مندليف، شما خوبين؟ | صفحه‌ی اصلی | کسی برای امام رضا پیغامی ندارد؟؟ »

من هيچ .. من نگاه

عجیب است .. هیچ روشی بلد نیستم تا تو را از زندگی‌ام پاک کنم.. یا لااقل حضورت کم‌رنگ شود..خاطره ‌ات کنم .. که نمی‌شوی.. عجیب است .. اولین اتفاق زندگی‌ام هستی که هیچ لحظه‌ای از تمام یک سال نبودنت نتوانستم بهت فکر نکنم.. این اغراق نیست.. من بیش از نود درصد زمان بیداری‌ام را با تو به‌سر می‌برم.. انگار کنارم راه می‌روی .. توی خانه... توی اتاق .. روی مبل .. پشت کامپیوترم.. توی خیابان.. توی شرکت..
و حالا .. این روزها .. خواب‌هایم را گرفته ای..
توی خواب می‌خواهم با گوشه و کنایه بهت بگویم که .. به آدم‌های مختلف خواب‌ها پیغام می‌دهم که بهت برسانند ...

باورت می‌شود نمی‌دانم چه ؟

نمی‌دانم اگر همین حالا می‌دیدمت چه می‌گفتم.. یا ؟

تو از همان اتفاقات معدود عمرم بودی که نفهمیدمت .. که توی مشتم جا نشد.. که نتوانستم ..
دلم نمی‌خواهد به‌این فکر کنم که من برایت چه بودم؟ هیچ‌وقت به این قسمت قضیه فکر نمی‌کنم.. دوست ندارم آن جواب ساده‌ای که کنار صفحه ذهنم نوشته اند حقیقت داشته‌باشد.. اصلا به‌این فکر نمی‌کنم.. باورت می‌شود؟ نه به این‌که زنی مثل ده‌ها زن زندگی‌ات بودم و نه به‌این‌که برایت خاص بودم .. حتی به احساس امروزت فکر نمی‌کنم.. به این‌هم فکر نمی‌کنم که راست می‌گفتی یا دروغ.. که جملاتت برای من و لحظاتت مثل همه جمله‌ها و لحظات برای دیگر زن‌ها بود یا نبود.. فکر نمی‌کنم که برای من بود فقط یا نبود.. و فکر نمی‌کنم ... به‌هیچ چیز از سوی تو ... ترس پنهانی وجودم وادارم می‌کند از این سوالات سخت بگذرم.. سوالاتی که جواب‌شان را شاید بدانم اما دوست ندارم که بدانم..

یادم می‌آید ..

برای همین بود که رفتم .. وقتی آن‌قدر تعداد سوالات سخت زیاد شد که نمی‌توانستم نادیده‌شان بگیرم..حتي وقتي ازت تقلب مي‌خواستم ، به‌جواب‌هايت اعتماد نمي‌كردم ...همین شد که برگه امتحان را سفید گذاشتم و از جلسه زدم بیرون .. و همین است که نمی‌توانم فراموشت کنم.. این عشق نیست .. آن سوالات همیشه لاینحل مدام توی ذهنم می‌آیند و می‌روند.. و من با یادآوری تو و لحظه‌های با تو بودن، به‌دنبال جواب می‌گردم .. جواب را می‌دانم.. اما دوستش ندارم.. توی خواب و بیداری به‌دنبال نشانه هایی می‌گردم که جواب حک شده توی ذهن مرا رد کنند .. دلم می‌خواهد آن آدم‌های توی خواب بهم بگویند .. به‌من ثابت کنند.. تو بهشان گفته‌باشی بی‌آنکه بدانی به‌من خواهند گفت ..

و من باور کنم که عاشق بودی.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

من گرو گذاشتم.. خودم پس گرفتم

نظرها

عزیز دل، شما تنها کسی نبودی که به این مشکل گرفتار شودی، اولین کس هم نبودی، آخری هم نخواهی بود. این احساسات نرمال هستند و بعد از یه رابطه عمیق عاطفی به وجود میان. خیلت راحت، هر روز هم پیش نمیاد. چیزی که هست این که ما به این دنیا نیمدیم که همه چیز رو داشته باشیم. عشق حقیقی اینقدر بالا و پایین نداره، مثل یه دریا آروم هست.

kasi migoft oo bi to khahad zist, biamuz bi oo zendegi koni...
kasi migoft oo digari ra dust midarad bavar kon...
kasi eshghe khialie to ra az man darigh mikard...
va man az cheshmane to anche mikhandam khiali digar bood,
man az cheshmane to eshghi penhan ra mikhandam,
eshghi sarasar hasrat,
cheshmanat ra k sarshar az ashk mishod mididam, va labanat ra k migoft mara doost bedaro digari ra eshgh...
hanooz bavar nadaram chizi ra joz anche az chashmanat khandam...
zendegi chizi joz cheshmane tost,
chera?!

بي خيال ...مي دوني چيه؟ فقط بي خيال...مگه كار ديگه اي هم ميشه كرد...خب خدا صبر را براي چي آفريده.....

فروغ عزیز
چه زیبا نوشتی، خوب درکت می کنم،

فروغ جان همه چیز خیلی ساده و واضح هست! من اصلا در باره جزییاتش تو وبلاگت هیچ چیز ندیدم و نخوندم ولی مطمثن هستم که بیش از یک جذابیت تاثیر گذار که تو هنوزم دوستش داری و طرف هم تو رو دوست داشته چیزی نبوده! ولی خواسته های متفاوت ! تفاوت های اساسی ! عزیز این با عشق واقعی و صادقانه فرق داره!...... یک نیاز دو طرفه بوده که نوعش برای طرفین یکسان نبوده و اگه اصالت داشت و بیش از یک بازی نبود الان تو این سیوالها رو نداشتی!.... مگر اینکه تو آدمی باشی که هیچ کس رو باور نکنی که اینطور نیستی!.ا..لبته این روابط می ایند و میروند و قراره که آدم ازشون بگذره... قراره اثرشون رو بگذارن و به تجربه های باارزش تبدیل بشند!.....نصف این عمق نوشته های تو وخیلی قابلیت های احساسی و شخصیتیت رو بخاطر اینجور تجربیات بدست آوردی..... اهمیت این روابط هم برا همین هست....بخشی از زندگیت بوده که بدون اونها تو خیلی چیزایی که الان داری نداشتی!......ولی اگه سثوالت این هست که طرف و احساسش به تو ، همونی که تو میخواهی باشه هست یا بوده معلومه که نیست یا نبوده! معلومه که عشق واقعی نبوده.......اصلا اگه بود که اصلا سثوالی در کار نبود !.......آدمها به هم نیاز دارند و همدیگر رو دوست دارند و برا همین با هم هستند.....ولی وقتی که میبینی این سثوالها و این ابهامات هست و تو از رابطه و بعد هم از خاطراتشون نه تنها خوشحال نمیشی که آزار هم میبینی مطمثن باش که عشق واقعی و صاداقا نه اینجوری نیست.....انرژی و خودت رو از این زندانی که برا روح و دلت ساختی رها کن و اجازه بده که طبیعت تو رو به سمت یک عشق واقعی جلو ببره.............عشق واقعی تو رو شاد میکنه....خیلی شاد......عشق اگه غشق باشه قراره تو رو از بند ها رها کنه نه اینکه تورو با این ابهامات آزار بده.....تا وقتی اینا رودر باره اون باور نکنی از ته دلت! همین جا میمونی !.......چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم............
فروغ:
نسرین جان .. کاملا درست می گویی ! به قول تو اگه بود که سوالی در کار نبود!! درسته. من باید بگذرم. از سوالاتم بگذرم و همون جواب دوست نداشتنی رو قبول کنم و عبور کنم.می دونی شاید دلیل این درجا زدنم این باشه که نتونستم آدم دیگه ای رو در این مدت جایگزین کنم.. به دلایل مختلف ..کمبود وقتی که باعث می شه نتونم زمان کافی برای رفت و آمد بگذذارم .. سخت گیری هایی که به نظر می یاد تا یه حدی شبیه وسواس شده اند.. و ..به هر حال دفتر این داستان را باید جایی تمام کرد .

چه خوب تونستی حست رو بنویسی. نمی دونم عزیزی که دوستش داشتی اینجا رو میخونه یا نه . من هم میخوام فراموش کنم با پاک کن پاکش کن عزیزی که ندیدمش حضورش رو حس کردم و عاشق روح پاکش شدم . وقتی آدم دل میده نمیتونه به طرف مقابل و کارهاش بی توجه باشه و اگر نتونه این کار رو بکنه باید فراموش کنه اما وقتی هم میخوای فراموش کنی هی قویتر و قویتر میشه:) نمی دونم خودمم قاطی کردم حالا دیگه همه لحظه هام باهاشه اما آدم با خودش میگه چه فایده وقتی خودش نیست و فقط خیالش هست گرچه شیرین. می دونم که خدا عشق رو بی خود نیافریده آدم ها رو هم برای دق دادن عاشق نکرده . نمی دونم ولی میدونم نباید با چیزی بجنگم باید اعتماد کنم به خدایی که عشق رو افریده و خودش از همه عاشقتره .

كاش داستان عشقت رو مينوشتي
ميشه كوتاه نوشت
ميدونم آدمائي كه مثل من هميشه وبلاگتو ميخونن همه ميدونن كه يه عشقي بوده كه داستانش تموم شده.
اگر ميخواي غم و شاديش رو كامل با ديگران شريك بشي يك كمي بنويس
مثلا وقتي كسي نميدونه طرف مقابل يك مدير زن كه تو ايران كمه و يك مهندس باسواد 39 ساله كه تنها زندگي ميكنه و احتمالا خانم زيبائي هم هست و .... كي بوده و چي داشته كه تونسته اين شخص رو اين همه تحت تاثير قرار بده چطور انتظار داري آدمها بتونن كمك كنند.
تو خيلي منطقي فكر ميكني و اين خوبه و يعني اينكه اون آدم حتما چيزهاي فراواني براي عرضه داشته. اصلا الان تو جواب كامنتهات ميگي ميشه از تهي چيزي برداشت؟ يعني اينكه هنوز داري با منطق دنبال جواب احساست ميگردي. نميدونم چي بوده ولي خيلي دوست دارم داستانت رو بخونم. اگر ميشد بنويسي و اين ناراحتت نميكرد كاش اين كار رو ميكردي

فروغ: داستان رو همون وقت خودش نوشته ام.اينها افكاري هستند كه توي ذهنم جاري اند و مي نويسم براي اين كه لابلايشان شايد به جواب برسم.. مثلا تا ديروز خودم نمي دانستم آنچه اين همه ذهنم را مشغول كرده عشق نيست بلكه پاسخي ست كه دنبالش مي گردم..من حتي به اينكه تهي بوده مطمُن نيستم .. به هيچ چيز اطمينان ندارم..
و با همه اينها از لطف تو خيلي ممنونم كه به فكر هستي كمك كني..

فيلم تولد ( نيكول كيدمن ) را پنجشنبه از شبكه GEM ببينيد
البته اگه قبلا نديديد
البته موضوع اصلي فيلم چيز ديگريست
اما بحث فرعي فيلم عشق است
شايد بتونه به برخي سوالا جواب بده

و هستی هفت طبقه دارد که من و ما در بهترین حالت در طبقه سوم آن گرفتار آمده ایم!و شاید تعدادی از ما به طبقه چهارم برویم!آیا می دانی عشق در طبقه چندم است؟
به تو می گویم!عشق در طبقه پنجم جوانه می زند در طبقه ششم رشد می کند و در طبقه هفتم هیچ نیست و همه چیز است!و برای اینکه خیالمان را راحت کنم از طبقه ششم به بعد جسمی وجود ندارد!دنبال جواب نباش!جوابی وجود ندارد!صورت مساله ایراد دارد!
تو عاشق نیستی خودت هم می دانی!تو مشغول حل مساله لاینحلی هستی که در طبقه سوم حل نمی شود و باید به پنجم بروی!آیا می توانی؟
از وابستگی رها شو!از این دلبستگی ویران گر بیرون برو!
در ورای این سوالات جهانی وجود دارد با تمام نعمت هایش که تو را صدا می زند!این ورقها را پاره کن و به آب بده!و بیرون بزن!
تن ادمی شریف است به جان آدمیت!از سوال لباس ندوز برای ذهنت و آزادی را به روحت هدیه کن و بیرون برو از پیله ای که با سوالات خود به خود تنیده ای!
و فرای جنسیت تو انسانی است که می تواند میهمان طبقه هفتم باشد و می تواند خدا باشد که منصور گفت:"من خدایم" و بر سر دار منصور وار به ما خندید!
و مولانا فرمود:
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم

کاش کسی باشیم که از تندی اسرارمان منصورها به دار کشند مارا!
برای شما آرزوی آرامش دارم!
یا حق

با خوندن این پستت به یاد چند سال پیش افتادم
البته هنوز هم یه سری سوالای تلخ و سخت برام باقی مونده
می دونی برای من این موضوع خاطره شد به این دلیل که تصمیم گرفتم ببینمش و وقتی دیدمش به یکباره همه چیز فرو ریخت

یه روز که باشم مست
لایعقل و ترد و سست....

من عاشق شدم با تمام ابعادی که تو میگویی
شاید بیشتر چون زیستن بدون او برایم غیرممکن بود واو شش سال از تمام زندگیم تمام هدفهایم و انگیزه هایم شددر تمام لحظه هایم بعد از شش سال به این نتیجه رسیدم که دوست داشتنش همیشه برایم قشنگ است اینکه دوستم داشت یا نداشت چرا نماند و چرا جواب چراهایم را نگرفتم هیچ کدام از اینها مهم نبود مهم این بود که من دوستش داشتم و دارم و این به تنهایی کافی است تا ابدیت و این شکست عشقی نیست او تا ابد در دلم هست این برایم کافی است و مدیون او هستم که مرا با عشق آشنا کرد اگر دیگر حتی یک بار هم او را نبینم یا نشنوم مهم نیست
فروغ:
این برای من یک بعد از قضیه است.. دانستن پاسخ سوالاتم روی دیگر قصه است.می گویی مرا با عشق آشنا کرد. این درست . اگر که خودش عاشق نبوده باشد چطور می توان از تهی چیزی برداشت کرد؟ این برای مهم است که بدانم آن مجموعه تهی بوده یا نه.

تماما چشم می شوم روی کلمه روی خط! رنگها را مرور می کنم از بنفش تا آبی، از آبی تا سپید، برای این روزها که تمام شده ام

سلام
راستش حرفم شاید یه ذره تلخ باشه اگه بود منو ببخشید
من فکر میکنم
خب طرف قبلناش هرکی بوده باشه مگه بابت قبلناش باید به همه حساب پس بده ؟ مهم الانه که مال شماست !! و شما در واقع بی اعتمادیتون از اینه که چرا از اول مال شما نبوده ؟ مگه خودتون بودین ؟
مگر اینکه در حال با شما بودن یه علامتایی از نارفیقی نشون بده که تو عشق ناجوانمردانه است
ولی با همه اینها عشق چیز خوبیه خیلی خوب

فروغ
:
من اصلا به قبلن او کار ندارم .. فقط به دوران با هم بودن کار دارم .در ضمن چطور متوجه نشدی که الان نیست؟

من اصلا نمی فهمم! یک نفر و نظرش برای آدم اینقدر مهم باشه و آدم هنوز ندونه اون چی هست! یعنی چی؟! چرا نپرسیدی ازش؟ میتونستی غیر مستقیم و حتی اگه نمیشد مستقیم و رک ازش بپرسی! میترسیدی که اونی که دوست داری بشنوی نباشه؟! خوب اگر اینطور هم باشه یعنی اونی که دوست داری بشنوی نباشه این بسادگی نشون میده که یا اون لیاقت عشق تو رو نداشته یا تو لیاقت اون رو نداشتی! اگه اولی باشه که بعد از یه مدت اصلا احساسی نخواهی داشت و قلبت بهت کمک میکنه که همه چیز رو همونطوری که هست ببینی! اگر هم که دومی باشه مطمثن باش خود این مرحله تورو به جلو میبره و به اونچه که باید بهش برسی زودتر میرسی و گرنه کلی انرژی و وقتت برای هیچ و پوچ از بین میره!!!...........اینقدر اینجا تایپ کردن سخته که اگه اینقدر برام مبهم نبود هیچی نمینوشتم ! تورو خدا از دوستات بپرس درستش کن! مثل وبلاگ مهدی واقعا راحته نوشتن توی صفحه نظر خواهیش........
فروغ:
نسرین جان .. من ازش صدها بار سوال کردم.. نوشتم که تقلب می خواستم اما چون باورش نداشتم به جوابی که می داد اطمینان نمی کردم .. برای همین همیشه توی ذهنم سوال باقی ماند.. می شد اگر آدمی معمولی بود ، که هنوزم نمی دانم بود یا نه چون دانستنش وابسته به همان جواب است، راحت گذشت و گفت به درک .. اما آن یک سال و اندی برای من با کل زندگی سی و نه سالم برابری می کرد .. شاید بزرگتر و عمیق تر از حتی همه زندگی ام بود.. برای همین است که می خواهم بدانم آیا این اهمیت واقعی ست یا کاذب.. دلم می خواهد طوری به باوربرسم که واقعی بود .. که من هر چه دیدم و شنیدم راست بود .. نمی دانم چطوری ولی می دانم همه چیزی که دنبالش می گردم این است که بفهمم آن مدت ارزش این همه را داشت.. می دانی .. می خواهم مطمُن شوم که داشت .. حتی به قدر سر سوزن هم دلم نمی خواهد پاسخ منفی باشد.
راستی برای تایپ اینجا تنها چیزی که به عقلم می رسد این است که از ادیتور استفاده کنی..ولی سوال می کنم.


مرسی ... خیلی خوب بود. چقدر خوبه آدم حس و حال عجیب و غریبش رو از زبون دیگرون بشنوه و آروم بگیره ...
ضمنا ... من از روزی که از بلاگ کیوان عزیز به موسیقی و بلاگ شما رسیدم دارم خودمو با این موزیک خفه می کنم ...
خانومی یه دونه ای !
حتی تو مدیریتت که کم کمکی خوندم از بلاگت .
شاد زی

بهتر است باور کنید ...
هر دو یتان را می گویم
کسی چه می داند
شاید یک روز همین حس تنها مایملکت باشد
در جایی
در زمانی

فروغ:
می دانم .. بهتر است باور کنم.. برای همین از دانستن جواب دوری می کنم..

عالي و تلخ!نمي دونم من با اين افكار كودكانه ام در مرتبه اي قرار دارم كه به شما بگم!كه همه چي يه روز فراموش مي شه!به سادگي!چون شما يك زن هستيد!فقط زمان لازمه!من به اين موضوع ايمان دارم!

با پاراگراف اول این نوشته بشدت همذات پنداری کردم البته مربوط به سال هایی قبل تر و در رابطه با عشقی که دیگر حیات مادی ندارد . لحظه به لحظه زندگی با یک شبح ... در خواب و بیداری با او و به یاد او بودن ... وه که چه جان سخت بودم !

همین حس رو من دارم... ولی شما به قشنگ ترین شکل ممکن بیانش کردین و دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه

من در آستانه بیست و هفت سالگی ام این حس را تجربه می کنم و شما در سی و نه سالگیتان برایم عجیب بود ...راستش خیلی بیشتر از عجیب یادآوری مکررات زندگیم بود می خواستم روزی نوشته ای با این مضمون بنویسم ولی شما کار مرا راحت کردید حالا به جای نوشتن می خوانم و مرور می کنم اینمه سوال بی جواب را

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها