« November 2008 | صفحه‌ی اصلی | January 2009 »

December 30, 2008

روياي شيرين

دير وقت است .. بايد بخوابم.. نوشته كسي باعث شد آرشيو نوامبرو دسامبر 2007 ام را بازخواني كنم.. خودم براي خودم دلم سوخت.. براي زني كه آن‌همه عاشق بود و آن‌همه ظرفيت عاشقي كردن و زندگي‌كردن داشت..
آن زن منم؟ من بودم؟
چه اتفاق هولناكي مرا به‌امروز رساند؟
گاهي فكر مي‌كنم اين‌كه امروز زندگي مي‌كند، من واقعي من است.. آن زن زاييده يك روياي زيبا بود و بس..

December 29, 2008

دنباله ماجرا

‌بیکاری شرکت بد دردی‌ست.. امروز به‌نظرم توی دنیای اقتصاد بود که خواندم سال آینده وضعیت اقتصادی بسیار بدی انتظارمان را می‌کشد. یعنی امسال که این بود، بسیار بدش چطور می‌شود؟ خدا رحم کند..

کلاه بردار شرکت تماس گرفت..می‌گوید آدمهای دیگر پولش را خورده‌اند و وقتی ازش سوال کردیم که چرا جنس زیر قیمت توی بازار است، گفت اصلن جنس ما را نگرفته و یکی دیگر واسطه بوده و .. سیاه بازی محض.
بگذریم..وصول این پول‌ها رابطه می‌خواهد که ما نداریم.. تقریبا از‌دست‌رفته فرضش کردیم. ولی ضربه بدی بهمان زد. کل حساب‌و کتابی که کرده‌بودم، در این اوضاع تعطیلی آن‌یکی شرکت، به‌هم ریخت.. گرچه مدیرعامل مهربان حتی از مبلغ چک سوال نکرد اما رییس هیئت مدیره که همان آقای ووپی باشد گفت تقصیر کاملا متوجه من است. یاد گرفته‌ام که مسئولیت همه‌چیز را باید خودم بپذیرم. می‌گویند ملا نصرالدین پسرش را با کوزه راهی می‌کند تا آب بیاورد و قبل از رفتن یک سیلی جانانه بهش می‌زند. زنش که علت را می‌پرسد، ملا جواب می‌دهد وقتی کوزه را شکست، چه فایده که کتک بخورد؟ حالا می‌زنم که نقد باشد.
این مثل واقعا درست است. وقتی کاری خراب شد، فایده‌ای ندارد دنبال مقصر بگردم. برای همین باید شش دنگ حواسم جمع باشد.. و جالب است که به‌تعداد انگشتان دو دستم آدم مسئولیت‌پذیر در زندگی ندیده‌ام .
و می دانم تا کسی یاد نگیرد مسئولیت اتفاقات بد زندگی‌اش را قبول کند، نه مسائلش حل می‌شود و نه قادر به‌رشد است. از نظر من این یک اصل کلی در همه زندگی‌ست.

December 28, 2008

این نیز گذشت.

یک هفته سرشار از ماجرا را در مشهد گذراندم.. عروسی کنسل شده برادرم با پنجاه نفر مهمان خصوصی برگذار شد .. همین که سفره عقدی انداختیم و سنتها را عمل کردیم و بزرگترها اجازه ندادند سرو سامان گرفتن این دو نه به تعویق بیافتد و نه بی مراسم بگذرد ، خوب بود.
امروزعروس و داماد را راهی سفر کردم .. فعلا حسابی خسته و گرفتارم.. بعد همه ماجراهای عقب افتاده را تعریف خواهم کرد.

December 20, 2008

يلدايي اين‌چنين.

روز ناجوري بود. ديشب تقريبا نيمه‌شب بود كه خبر دادند عروسي برادرم بهم خورده‌است. قرار بود پنجشنبه همين هفته باشد اما يكي از افراد مسن فاميل عروس فوت كرد و نشد. فكرش را بكنيد حتي سفره عقد هم چيده شده.
صبح كه بيدار شدم آرزو كردم خواب ديده باشم. يك آرزوي تكراري، وقتي شب‌قبل خبر بد مي‌شنوم. اما خوب ..
مثل همه آدمهاي ناچار گفتيم كه تقدير بود.. خدا را شكر كه بدترش پيش نيامد.. مثلا اين اتفاق براي يك آدم جوان نيافتاد.. كاري جز شكر نمي‌شود كرد.. مي‌شود؟
خبر بد ديگر اينكه سرانجام متوجه شديم چك‌مان را راست راستي خورده‌اند. يارو واقعا كلاه‌بردار بود. جنس ما را توي بازار با قيمتي زير قيمت خريد فروخته و با پولش صفا مي‌كند.
خوب .. صبح نزديك بود سكته كنم. مي‌دانم كه ضعيفم. اما بگذاريد به‌حساب اينكه اولين بار است با كلاه‌بردار مواجه مي‌شوم. آدم فكر مي‌كند اين اتفاقات مال ديگران است.. تا وقتي خودش گير بيافتد. از آن گذشته كل مجموعه‌مان در اين اتفاقي كه افتاد آن‌چنان سوتي‌هاي وحشتناكي داده‌اند كه خجالت مي‌كشيدم حتي به‌وكيل‌مان بگويم. مدير‌فروش اسبق‌مان بدون اين‌كه يارو را بشناسد صرفا با تلفن جنس را فروخته. و مدير‌مالي‌مان اصلا توجه نكرده چك ضمانتي كه گرفته از همان حسابي‌ست كه بقيه چك‌ها را داده اند. خوب نكند مي‌پرسيد من اين وسط چكاره‌ام؟ جواب اين است: ديرفهميدم كه بايد همه‌چيز را خودم چك مي‌كردم. و بكنم. تازه مديرمالي ما جزو آدمهاي بسيار باهوش اين شغل است. ولي آدم است ديگر. سوتي هم مال آدم است. فقط گاهي سوتي باعث مي‌شود سرت سوت بكشد.
جالب اينجاست از آن‌جايي‌كه من عادت دارم مسئوليت همه قضايا را به عنوان مديرعامل به‌عهده بگيرم و جواب هيئت مديره را بدهم، امر به‌آقاي مديرمالي مشتبه شده كه مقصر منم.

عصري معلم موسيقي‌ام آمد. ديد ناراحتم و ماجرا را پرسيد. تعريف كه كردم، گفتم اينها مال بيزينس است. گفتم مي‌خواهم استعفا بدهم شايد هاراگيري شغلي كمي از شرمندگي‌ام كم كند. گفت: خاك بر سر، پس مديرمالي چكاره‌است؟ مسائل مالي شركت مال اوست. گفتم چه‌فرقي مي‌كند؟ مهم ضرري‌ست كه داده‌ايم. گفت: اگر هفته بعد بيايي و بگويي يكي ديگر هم چك‌مان را خورد، مي‌گويم خانم‌جان تو واقعا خري، استعفا بده. ولي حالا نه. بايد تجربه كني.( خودش مديرمالي بوده.)

به‌هرحال ناراحتم. وحشتناك هم ناراحتم. الان بايد با مديرعامل مهربان كه صاحب‌شركت است حرف بزنم و قضيه را توضيح بدهم. و دارم از شدت ناراحتي مي‌ميرم. واقعا حال آن چيني‌ها و ‍ژاپني‌ها را موقع هاراگيري مي‌فهمم.

December 17, 2008

نارون

خدا تویی که هنوز از شاهرگ گردنم به من نزدیک‌تری.
بنده منم که یادت را مثل دعا به‌روحم سنجاق می‌زنم.


.

December 16, 2008

؟

آيا كسي از اهواز اينجا را مي‌خواند؟

December 15, 2008

.

کتابخانه ملکوت و دو کتاب

December 12, 2008

خدايا دمت گرم كه اين قدر عادلي. اگر نبودي چه مي‌شد؟

فردا باید آبدارچی اسبق لیسانسه را جواب کنم. جزو لیست تعدیل نیرو‌ست. نمی‌توانیم دو تحصیلدار داشته باشیم. بهش گفتم اگر وظایف سابقش را انجام دهد، او را نگه‌می‌داریم. گفت: نه.
جالب است که من از خود او ناراحت‌ترم. از دیروز هروقت به‌فکر فردا و اتفاقاتش می‌افتم، مدام ذهنم را پرت می‌کنم به‌جاهای دورافتاده..

...

این حرف شوهرخواهرم عجیب مغزم را می‌جود. حواسم به‌خودم جمع شده و هی مراقبم که چرا لبخند نمی‌زنم؟ خیلی نگرانم. شده قصه ریش درویش.

...

دوباره به‌صرافت این قضیه تنها زندگی کردنم افتاده‌ام.
دیشب وقتی رفته بودم خرید، توی ساختمان اتفاقات ناگواری افتاده. همسایه‌ای که دو سال است زنش را کتک می‌زند - دیوار‌ به دیوار من زندگی می‌کند - به‌قصد کشت زنش را زده و زن به‌خانه مدیر ساختمان پناه برده است و بعد از ترس، فرزند شیرخواره‌اش را به‌مرد داده و به خانه پدرش رفته.
وقتی من رسیدم نوزاد بدبخت که اصولا فقط گریه می‌کند و به‌ندرت صدای خنده اش را شنیده‌ام، جیغ می‌زد و بعد از دقایقی صدای قفل شدن در را شنیدم که مرد بچه را برداشت و برد.مدیر ساختمان قضیه را برایم تعریف کرد.
از دیشب فکر می‌کنم خوب است که بچه ندارم. خوب است؟! خوب است که در آن فضای وحشتناک زندگی نمی‌کنم و تنها هستم. خوب است؟! فکر می‌کنم چه اتفاقی در ذهن آدمها می‌افتد که باعث می شود فکر کنند اگر زنی یا مردی موافق میلشان نباشد، حق زدن دارند؟ و فکر می‌کنم چه تفاوت فاحشی بین این زوج بدبخت و آن زوج خوشبخت طبقه پایینی است که این دو فقط فریاد می‌زنند و ضجه می‌کنند و از خانه خوشبخت‌ها بوی غذای گرم می‌آید و قهقهه نوزادی که هم‌سن این نوزاد بدبخت است و قربان‌صدقه رفتن‌های مرد و زن؟ این خوشبختی و بدبختی با فاصله چهار پله چه ربطی به عدل خدا دارد؟

...

یک کتاب وحشتناک می‌خوانم. به‌قدری کثیف و بد است که تابه‌حال چیزی مشابهش نخوانده ام. البته که از طرفی شاهکار محسوب می‌شود. مثل این‌است که نویسنده هرچه سیاهی زندگی و نفرت و بدبختی‌ست خورده باشد و حالا همه را برای من -خواننده بیچاره- استفراغ کند. مرگ قسطی. نوشته سلین است. همان سلین معروف. و من واقعا دارم می‌میرم از بس تعجب می‌کنم از اختلاف بین فکر آدمها. یکی می‌شود رومن گاری و از دل فاضلاب گل می رویاند.. و یکی می‌شود سلین.

December 10, 2008

استحاله ای ناجور

شوهر خواهرم بعد از شش سال مرا دیده‌است. می‌گوید جدی شده‌ام. خیلی جدی. با همه آدمها. از راننده و گارسن و مغازه‌دار بگیر تا فامیل و دوست و خودم. سوال می‌کند: چرا نمی‌خندی؟ چرا کمی لطیف‌تر با افراد برخورد نمی‌کنی؟ کمی شوخی کن. کمی لبخند بزن.
من دستپاچه می‌شوم. یک لبخند سرد مرده‌گی روی صورتم می‌سازم و تازه آن‌وقت می‌فهمم که واقعا لبخند‌زدن برایم دشوار شده. چرا؟
البته که من هیچ‌وقت آدم زیاد خندانی نبوده‌ام. اما اینکه نتوانم بخندم و به‌مردم لبخند بزنم، اتفاق بدی‌ست. نکند آرام‌آرام بمیرم و خودم نفهمم؟ آدمی که نتواند بخندد چه‌فرقی با مرده دارد؟

December 1, 2008

لياقت

خوب من آدمهای زیادی را در خودم دارم. غیر از او که با زمان می‌جنگد، یکی دیگر هست که قطعا فرشته است. فرشته کوچکی که هروقت می‌خواهم خرابکاری کنم، ندا می‌دهد.
خرابکاری‌های من با حرف زدن‌هایم شروع می‌شوند و خراب می‌کنند و تمام می‌شوند.
بارها و بارها وقتی مشغول ایراد خطابه‌ام، فرشته کوچک کنار گوشم می‌گوید نه. نگو.این را نگو. و من مجدانه ادامه می‌دهم... به‌جایی می‌رسم که فرشته کوچک گریه کنان می‌گوید: محض رضای خدا این قسمت را دیگر بی‌خیال شو. هرچه می‌توانستی گند زدی. و من -نمی‌دانم چرا- ادامه می‌دهم.. و ادامه می‌دهم و ادامه می‌دهم.
امروز یکی از معدود وقتهایی بود که حرفش را گوش کردم. می‌خواستم یک خاطره فامیلی برای دوستم تعریف کنم. مطمئنن نباید می‌گفتم. فرشته کوچک با قیافه‌ای منزجر از کنار گوشم پرواز کرد و همان‌طور بال‌بال‌زنان گفت: لعنتی.. خاک برسر بی‌لیاقتت .. و رفت. من، بهت‌زده از قیافه منزجرش، ناگهان ساکت شدم.
وجود این فرشته کوچک و شنیدن صدایش عالي‌ست.. اما نمی‌دانم و نمی‌فهمم چطور باوجود این موهبت باز هم حاضرم گند بزنم به‌همه چیزم؟