فردا باید آبدارچی اسبق لیسانسه را جواب کنم. جزو لیست تعدیل نیروست. نمیتوانیم دو تحصیلدار داشته باشیم. بهش گفتم اگر وظایف سابقش را انجام دهد، او را نگهمیداریم. گفت: نه.
جالب است که من از خود او ناراحتترم. از دیروز هروقت بهفکر فردا و اتفاقاتش میافتم، مدام ذهنم را پرت میکنم بهجاهای دورافتاده..
...
این حرف شوهرخواهرم عجیب مغزم را میجود. حواسم بهخودم جمع شده و هی مراقبم که چرا لبخند نمیزنم؟ خیلی نگرانم. شده قصه ریش درویش.
...
دوباره بهصرافت این قضیه تنها زندگی کردنم افتادهام.
دیشب وقتی رفته بودم خرید، توی ساختمان اتفاقات ناگواری افتاده. همسایهای که دو سال است زنش را کتک میزند - دیوار به دیوار من زندگی میکند - بهقصد کشت زنش را زده و زن بهخانه مدیر ساختمان پناه برده است و بعد از ترس، فرزند شیرخوارهاش را بهمرد داده و به خانه پدرش رفته.
وقتی من رسیدم نوزاد بدبخت که اصولا فقط گریه میکند و بهندرت صدای خنده اش را شنیدهام، جیغ میزد و بعد از دقایقی صدای قفل شدن در را شنیدم که مرد بچه را برداشت و برد.مدیر ساختمان قضیه را برایم تعریف کرد.
از دیشب فکر میکنم خوب است که بچه ندارم. خوب است؟! خوب است که در آن فضای وحشتناک زندگی نمیکنم و تنها هستم. خوب است؟! فکر میکنم چه اتفاقی در ذهن آدمها میافتد که باعث می شود فکر کنند اگر زنی یا مردی موافق میلشان نباشد، حق زدن دارند؟ و فکر میکنم چه تفاوت فاحشی بین این زوج بدبخت و آن زوج خوشبخت طبقه پایینی است که این دو فقط فریاد میزنند و ضجه میکنند و از خانه خوشبختها بوی غذای گرم میآید و قهقهه نوزادی که همسن این نوزاد بدبخت است و قربانصدقه رفتنهای مرد و زن؟ این خوشبختی و بدبختی با فاصله چهار پله چه ربطی به عدل خدا دارد؟
...
یک کتاب وحشتناک میخوانم. بهقدری کثیف و بد است که تابهحال چیزی مشابهش نخوانده ام. البته که از طرفی شاهکار محسوب میشود. مثل ایناست که نویسنده هرچه سیاهی زندگی و نفرت و بدبختیست خورده باشد و حالا همه را برای من -خواننده بیچاره- استفراغ کند. مرگ قسطی. نوشته سلین است. همان سلین معروف. و من واقعا دارم میمیرم از بس تعجب میکنم از اختلاف بین فکر آدمها. یکی میشود رومن گاری و از دل فاضلاب گل می رویاند.. و یکی میشود سلین.