« معرفی | صفحه‌ی اصلی | چند قدم مانده به صبح »

من گرو گذاشتم.. خودم پس گرفتم

خیلی بهترم. خیلی خیلی. روحیه‌ام و جسمم. روزها سه ساعت سرکار می‌روم و راندمان بسیار خوبی دارم.کارهای عقب‌افتاده را با سرعت جلو می برم و اصولا وقتی زمان کمی برای انجام دارم، بهتر کار می‌کنم.
کباب و ماهیچه را از لیست غذایی‌ام حذف کردم ، درعوض چیزهایی که دوست دارم می‌پزم تا بتوانم غذا بخورم. اما بلاخره وزنی که خیلی برایش سعی کرده‌بودم باز کم شد. :(
تا مهر ،ورزش و پیاده‌روی برایم ممنوع ‌ست ولی از ابتدای مهر می‌روم یوگا چون بازهم می‌ترسم با ورزش بخیه‌ها باز شوند.
تفریح اصلی این روزهایم صحبتهای تلفنی دو سه ساعته است با دوست قدیمم. و ماهواره تماشا کردن. و کمی موسیقی. کتاب هم ندارم که بخوانم. یعنی هست ولی حوصله‌شان را ندارم. دنیای سوفی و مرشد و مارگاریتا و خیام‌نامه . هرسه برای وقتی خوبند که حسابی پر از انرژی باشی. برای همین روزنامه می‌خوانم.
همه فعالیت‌هایی که یک زمانی به‌نظرم احمقانه می‌آمد، و به‌خاطر حذف بودن‌شان از زندگیم ، به خودم پز می‌دادم، حالا مثل یک آدم بسیار معمولی انجام می‌دهم و ریلکس می‌شوم.
با‌خودم فکر کردم دلیلی ندارد خودم را اذیت کنم. هرکاری که بهم لذت بدهد، ازش لذت می‌برم.
این مدت فکر هم نمی‌کنم. هم‌چنان آن لاک سخت را دور خودم پیچیده‌ام. نمی‌خواهم فکر کنم چه بود و که بود و چه شد و چه کرد و چه می‌کند ؟ حدسیات بد و حال‌به‌هم زن را رها کرده‌ام. فقط یک‌وقتهایی به‌گذشته می‌روم... یک‌وقتهایی که دراز کشیده ام و درحال روزنامه‌خواندنم.. و یک‌مرتبه زندگی مثل فیلم با دور تند روی سقف راه می‌رود. و من فکر می‌کنم به‌خاطر محبتی که حق و نیاز یک انسان در طول زنده بودن اوست، چه حماقت‌هایی کردم.. چطور روحم را بابت خورد ترین چیزها کرایه دادم .. و چه گرفتم در ازایش؟ روحی که وقتی مال خودم بود و با باد و باران و ماه ، پروازش میدادم.. حالا روح گرو گذاشته‌ام را پس گرفته ام.. و فکر نکنم نزد ‌هیچ‌کس دیگری در زندگی، برای هیچ‌چیز دیگری، به هیچ بهایی، گرو بگذارمش.
دیر به این‌نتیجه رسیدم که هیچ کس در دنیا لیاقت عشق مرا ندارد.. هیچ کس.

مطالب مرتبط



legend of the fall

به‌قول آیدا و برعکس‌آقا !! و برعکس :)

شب

...

فقط من مانده‌ام . و بس.

براي من رنگ بياور ... و يك سوداي بي‌پايان

من هيچ .. من نگاه

مي‌خواهم خيال كنم.. كه در خيالت مانده ام.. .

زمستان است...

شاهزاده قصه‌هاي كودكي‌ام

ياد

خشم فروخورده من

من عاشق سپید بودم.. تو چرا سپید نبودی؟

بنويسم يا ننويسم؟

من هنوز دوستشان دارم

شبی از همین شبهای من

زرورق را دور می اندازم.

خط های تو مرا خسته کرد

مرا ببر به دیار فراموشی

نظرها

Just God knows that how much I undrestand your words.
you made me calms and .....

چقدر مي فهمم اين آزادي روح رو .اين آزادي رو وقتي دوباره به دستش مياري برات عزيز تر ميشه انگار

بيربط : اميدوارم فيلم رو ببيني امشب
فروغ:
مرسی. ولی تو چجوری برام اس ام اس زدی؟؟؟؟

شايد غمگين به نظر برسد اين حرفهايتان اما، ته ته آن را كه نگاه مي كني اميد بزرگي هست ... اميد به آن خود دروني ... پس گرفتن همان غنيمت است براي خوشي هاي مادام العمر ... برقرار و بزرگوار بمانيد بانو

نازنین، مسکن موقتی اگر حتی خوب باشه،کافی نیست . به فکر علاج باش

اين حرفها رو از زبون فروغک نشنويم.مطمئنا فروغ پاييزي و بهاريي که ما ميشناختيم اين چيزها رو نميگفت. گاهي ناله و شکايت دوستانه ميکرد ولي اصل دوست داشتن و دوست داشته شدن رو زير سوال نميبرد. نه فروغ جان؟
بي خيال همه آدمهاي قدر نشناس دنيا،اما ...

فروغ جان، خوشحالم که خوبی. امیدوارم روزی یه نفر پیدا بشه که لیاقت عشق تو رو داشته باشه و قدر روح بزرگ تو بدونه.

hamin ke salamate jesmitun dare barmigarde mohemtarin chize. dar morede baghiyash vaght baraye fekr kardan hast ;)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

لينک‌ها