« من | صفحه‌ی اصلی | گریزی هست؟ »

من-2

نشسته‌ام توی شرکت. شنبه بین دو تعطیلی بیشتر حال و هوای بیکاری دارد تا روز اول هفته. سکوت نسبی در کل ساختمان برقرار است. حتی خیابان هم رفت‌و آمد چندانی ندارد. خوب است. خوش می‌گذرد. کارخانه را از پنج‌شنبه تعطیل کرده‌ام چون مواد اولیه نرسیده‌است. برای همین فقط به‌کارهای متفرقه می‌رسم و انتظار اتفاق خاصی را نمی‌کشم. این‌هم به‌آرامش امروز کمک می‌کند.
این‌روزها مرتب در‌حال نقشه‌کشیدنم. نقشه‌هایی برای زندگی و برای دیگران. همیشه اول سال که می‌شود و قراردادم باید نو شود، همین برنامه را دارم. توی ذهنم می‌جنگم، ناز می‌کنم یا استعفا می‌دهم. این برنامه سیزده‌سال کار من بوده و هست. هیچ‌وقت آن‌چنان که باید راضی نشده‌ام. اما ناراضی هم نمانده‌ام. سعی می‌کنم حرفم را به‌کرسی بنشانم.
امسال اولین سالی‌ست که به چیز نویی فکر می‌کنم. دیدم تا هروقت که بخواهم کارمندی کنم، این روال تکراری جزو سالنامه زندگی‌ام خواهد بود. باید ریسک کنم. قدم بزرگی بردارم. باید به‌فکر کاری برای خودم باشم.برای همین فکرکردنم دوبرابر شده. خلاصه هرچه‌فکر می‌تواند در سرم جابشود، خرج کارم می‌کنم.
پست قبلی‌ام ربطی به‌این نوشته‌ها نداشت. خودم را مقایسه می‌کردم با آدم‌های دور‌وبرم که دلم می‌خواست جایشان بودم. مدام فکر می‌کردم چه‌کمتر دارم که آن‌ها راضی‌اند و من ناراضی؟ و بعد به‌این نتیجه رسیدم که در همه مواردی که به‌نظرم بهتر می‌آیند، بهتر از من فکر کرده‌اند. گذشت‌های بیشتری کرده‌اند. انعطاف بیشتری نشان داده‌اند. سکوت بیشتری داشته‌اند. و من در همه موقعیت‌های مشابه جور دیگری عمل کرده‌ام. آن روز به‌نظر خودم عملکردم بهتر بوده، اما امروز که می‌نشینم و نتایج گذشته‌ها را مرور می‌کنم، متوجه می‌شوم که خروجی آن زندگی‌ها و آن افراد را بیشتر دلم می‌خواست تا مال خودم راکه امروز دارم. و عجیب این‌که حتی امروز هم که این را می‌نویسم باز دوست ندارم مثل آن‌ها عمل کنم. فقط نتیجه‌ای که دریافت کرده‌اند را می‌خواهم!

مطالب مرتبط

لينک‌ها